تبليغاتX
عاشقانه مینویسم برای تنها کسی که عاشقشم

عاشقانه مینویسم برای تنها کسی که عاشقشم

هنوز در خانه ی دلم تکی..................

 

با اينکه تنها موندی و هيچکسی و نداری
عزيز من غصه نخور وقتی خدا رو داری
عزيز من گريه نکن فدای قلب تنگت
حيفه که بارونی باشه اون چشمای قشنگت
خسته نشو؛خسته نشو از اين روزای خسته
من که اين و خوب می دونم چقدر دلت شکسته
بزار تا دنیا بدونه این تویی که نباختی
با او همه در به دری روز و شبا رو ساختی
بزار تا دنیا بدونه هنوز دلت جوونه
عزیز م من خسته نشو از دست این زمونه
يه روزي از همين روزا غصه و غم می ميره
اين روزگار بی وفا به دست تو اسيره
يه روزی هم صدا ميشی با نغمه های تازه

ترانه هات عوض ميشه..اگه بدی اجازه
خسته نشو؛خسته نشو از اين روزای خسته
 در به دری تموم ميشه..پس ديگه گريه بسته 

طاقت ندارم آخه من تورو پريشون ببينم! 

توی دلت چی ميگذره؟ غمو تو چشمات ميبينم!

 چيكار مي تونم بكنم ، جز اينكه آرزو كنم 

تمام غصه هاي تو ، فقط مال خودم بشه

عزيز من غصه نخور حرفتو من خوب ميدونم 

 بيا با هم سفر كنيم 

 يه جايی که آبی باشه از اولش تا آخرش
بلور باشه پنجره هاش..ستاره هاش.. حتی درش
هيچكي نتونه بياد و دل ما رو بلزرونه 

اگر به اونجا برسيم ما که ديگه غم نداريم

 به جز ستاره های آسمون چيزی ديگه کم نداريم

                                                                تقدیم به تو


+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:41 توسط |


    یک لحظه طول می کشه تا از کسی خوشت بیاد

           

    یک دقیقه طول می کشه تا یکی رو بپیچونی

 

 

 یک ساعت طول می کشه تا یکی رو دوست داشته باشی

     

          یک روز طول می کشه تا دلت برای یکی تنگ بشه

         

                          یک هفته طول می کشه تا به یکی عادت کنی
 

          

                            کمتر از یک ماه طول می کشه که عاشق یکی بشی
 

     

                                          اما یک عمر طول می کشه تا فراموشش کنی

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:12 توسط |


کاش دستان افق بی رنگ بود.

کاش  در عمق نگاهت یاد من قد خواب ثانیه دلتنگ بود...

کاش قلبم لحظه ای از سنگ بود.




ای سرنوشت از کجا میتوان گریخت؟

من راه اشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن!!!!!!

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام...




چه تلخ است روز جدایی...

روزی که اخرین نگاه سرد و بی مهرت را به چشمهای اشک الودم دوختی و گفتی   خداحافظ....!

از وقتی که رفتی من هم سرگردان باغ ارزوهایم شدم...!!!!!!!!

به تو و اخرین نگاهت می اندیشم و ارزو دارم تو بیایی.

                   




اجازه خانوم .... میشه قلبتون رو به من بدین ؟؟؟؟؟
 
دوست دارم .... خیلیم دوست دارم
 
حالا که قلبت مال منه ...!؟!؟!؟!
 
                               


به من فرصت بده فقط یک ساعت...نه فقط یک لحظه بگذار برای اخرین بار خوب نگاهش کنم...

زمین را از  چرخش نگهدار...دریاهارا متوقف کن!!  به  پرندگان بگو بال نزنند.به ادمیزادگان بگو پلک بر هم نگذارند

به پروانه ها بگو شمع را فراموش کنند.

ای مرگ!!!!فقط یک لحظه...فقظ به اندازه ی باز شدن پنجره ی عشق...فقط به قدر روییدن نام او بر لبم...

فقط...چرا این قدر زود امدی؟؟؟؟؟

فکر می کردم می توانم چند بهار نه صد بهار دیگر باشم...

فکر می کردم می توانم صدها نامه ی دیگر برای چشمهای او بنویسم...

چرا امدی؟؟؟!! ان هم این گونه.بی خبر و نا گهانی؟!؟!

بگذار یک بار دیگر او را صدا کنم.یک بار دیگر به او بگویم:((دوستت دارم))

ای مرگ!!بگذار پیراهنی از ابر بپوشم و باران بشوم...

ای مرگ!به من فرصت بده تا...با ابهای سرگردان در کنار خانه اش جان بدهم.......




کاش می شد برای باران نامه نوشت و ان را کنار گلدان شمعدانی گذاشت...!!!!!

کاش هیچ کس برای احساس مبلغی تعیین نمی کرد و احساس را با گران ترین قیمت                                        نمی شد خرید."

کاش می شد الفبای درد را نوشت...

کاش می شد مثل درختان با تمام وجود دست ها را به سوی اسمان.دراز کرد.

 




زندگی زیباست...

      این گناه ماست...!!!!!!!




زند گی زیباست

زندگی اتشگهی دیرنده پا بر جا ست

                 گر بیا فروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

                                                     ورنه خاموش است ه خاموشی

                                                                                    گناه ماست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:43 توسط |


امشب قلم در دست میگیرم , و این بار هم برای تو مینویسم .. نمیدانم چه بنویسم؟ 

فقط میدانم باید برای تو بنویسم !!!

بنویسم ...       دوستت دارم                            چون تنهاترین ستاره زندگی منی     

دوستت دارم                             چون تنها ترین مصراع شعر منی       

دوستت دارم                             چون تنها ترین فکر تنهایی منی         

دوستت دارم                             چون زیباترین لخظات زندگی منی       

دوستت دارم                             چون زیباترین رویای خواب منی        

دوستت دارم                             چون زیباترین خاطرات منی             

دوستت دارم                             چون به یک نگاه عشق منی   

        دوستت دارم  تا بی نهایت 


شب شده ، بی تو باز تنهای تنهام

دستمو بگیر ، بی تو غم داره فردام

 

با من راه بیا نگو دیگه نمی خوای منو

چرا کاری کنیم که فکر کنن نمی خوایم همو

 

توی زندگی ندارم من خواسته ای ازت

ولی بگو به من اگه داری خواسته ای ازم

 

حرفامو گوش کن ، نگاه مو فراموش نکن

قلب منو بشناس مال تو بود ای کاش

 

دیگه غصه بسه ، حالا پاشو بیا پیشم

اگه نباشی ، بدون اینو که منم بی تو هیچم

 

اگه منو دوست داری ، اینقدر نکن شیطونی

پیشم باشی خوشحالم ، اگه بری خیلی غم دارم


اینو بدون اگه باشی پیشم ، حمید خوشحال می شه تا ابد


من تنهایم و آنقدر در دل غصه دارم که کمرنگ شده ام.

سکوت کن...چند لحظه سکوت کن !

صدای دلتنگی هایم را شنیدی ؟؟؟


 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:40 توسط |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:37 توسط |


گفتمش :
- " شیرین ترین آواز چیست ؟ "
چشم ِ غمگینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر ِ لب غمناک خواند :
 - " ناله ی زنجیرها بر دست ِ من ! "
گفتمش :
-" آنگه که از هم بگسلند ... "
خنده ی تلخی به لب آورد و گفت :
- " آرزویی دلکش است اما دریغ !
 بخت ِ شورم ره برین امید بست
وان طلایی زورق ِ خورشید را
 صخره های ساحل ِ مغرب شکست ! ... "
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل ِ من با دل ِ او می گریست
گفتمش :
- " بنگر درین دریای کور
 چشم هر اختر چراغ ِ زورقی است ! "
 سر به سوی آسمان برداشت گفت :
 - " چشم ِ هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریای ست ژرف
 ای دریغا شبروان ! کز نیمه راه
 می کشد افسون ِ شب در خواب شان ... "
 گفتمش :
- " فانوس ِ ماه
 می دهد از چشم ِ بیداری نشان ... "
 گفت :
-" اما درشبی این گونه گنگ
 هیچ آوایی نمی آید به گوش ... "
گفتمش :
 - " اما دل ِ من می تپد
 گوش کن ، اینک صدای پای دوست ! "
 گفت :
- " ای افسوس در ایندام ِ مرگ
 باز صید تازه ای را می برند
 این صدای پای اوست ! "
 گریه ای افتاد در من بی امان
 در میان ِ اشک ها ، پرسیدمش :
 - " خوش ترین لبخند چیست ؟ "
 شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش ِ خون در گونه اش آتش فشاند
 گفت :
 - " لبخندی که عشق ِ سربلند
 وقت ِ مردن بر لب ِ مردان نشاند "
من ز جا برخاستم
بوسیدمش
 

مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني مي رسد روزي که احساس مرا باور کني مي رسد روزي که نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار نامه هاي کهنه اي را که به اشکت تر کني مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من آن زمان احساس امروز مرا باور کني

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:37 توسط |


حرفی برای گفتن نمانده

وقتی تو خاموشی چه دلیلی هست برای شادی

 وقتی تو نیستی چه بهانه‌ای برای گریه هست

 وقتی حضور چشمانت نیست چه نیازی به زندگی است

 وقتی تو میروی چه اهمیتی دارد تپیدن قلب

وقتی عشقت را دریغ کردی بیهوده شد وجود من

Click for Full Size View



سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم  که عاشق بمانیم ....
با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و
آرزوداریم با وصال ختم شود ....
 سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که
دل
از هم نگیریم ، که لحظه ای   از یاد یکدیگر
غافل نشویم ، که برای هم باشیم و به
یاد هم ، که دوست داشتن را از یاد  نبرده
و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد
یکدیگر چشم به جهان بگشاییم ....
و در

آخر سوگند به عشق که در غم و شادی   با
هم باشیم و شریک هم


 

Click for Full Size View


 

...

Click for Full Size View


 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!


 

او خوشبخت بود زیرا هیچ سوالی نداشت

 اما روزی سوالی به سراغش آمد

و از آن پس خوشبختی دیگر چیز کوچکی بود

 او از خدا معنی زندگی را پرسید

اما خدا جوابش را با همان سوال داد

خدا گفت اجابت تو همین سوال است

سوال را بگیر و در دلت بکار

و فراموش نکن که

 این دانه ایست که آب و نور می خواهد

او سوال را کاشت

آبش داد و نورش داد

 و سوال جوانه زد و شکفت و ریشه داد

و هرساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی

 و هر برگ سوالی

فرشته ها می تر سیدند

فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند

اما خدا گفت

نترسید درخت او میوه خواهد داد و باری که این درخت می آورد

معرفت است

فصل ها گذشت و درد ها گذشت و درخت او میوه داد

 و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند

اما در دل هر میوه ای باز دانه ای بود

و هر دانه آغاز درختی

((این است قصه زندگی انسان ها))


 




 

یه روز یه بنده خدا که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه

 خدا رو خواب دید

و مشغول صحبت با خدا بود و یک دفع

ه یاد یک سوال قدیمی توی ذهنش افتاد

از خدا پرسید

 خدایا  هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم

 و پشت سرم و نگاه میکنم

 دوتا ردپا میبین

 بهم بگو این رد پاها چیه

خدا گفت

 بنده ی عزیزم یکیش مال خودته

 و یکیش ماله منه که دارم پابه پا باهات میام

بنده: آهان خداجون

 پس تو سختیها که نگاه میکنم و یه ردپا میبینم

 با همه ی مهربونی هات منو تنها میزاری

خدا : نه بنده ی عزیزم تو باز هم اشتباه کردی

تو لحظه هایی که یه رد پا می بینی

 اون ردپای منه که دارم کولت میکنم که بتونی

 سختیها رو تحمل کنی


 

 
گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم
اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است
وقتي که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم
بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند
 کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند
اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم
 اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند
 از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد  
سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
 
 



 

...
 
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ، ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن ، لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است ، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است ، تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم ، بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ، اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد ، يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم ، نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ، بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:38 توسط |


به خيالم که تو دنيا واسه تو عزيزترين

    آسمونها زير پام اگه با تو رو زمينم

      به خيالم که تو با من يه هميشه آشنايي

     به خيالم که تو با من ديگه از همه جداي

  من هنوزم نگرانم که تو حرفام رو ندوني

   اين ديگه يه التماس من ميخوام بياي بموني

  من و تو چه بي کسيم،وقتي تکيمون به باد

 بد و خوب زندگي من و دست گريه داده

اي عزيز هم قبيله با تو از يه سرزمينم

تا به فرداي دوباره با تو هم قسم ترينم

بد و خوبمون يکي،دست تو تو دست من بود

خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود

با تو هم قصه دردم،هم صداتر از هميشه

دو تا همخون قديمي از يه خاک و از يه ريشه


 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

گل نازم تو با من مهربون باش

                                                واسه چشمام پل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم شب و روز

                                               گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دلخونم شکست بی مقصودم

                                                گناه این دل بی آشیون باش

                    دلم تنگ تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستارست

                                                مثل ابرا دل من پاره پارست

دوباره عطر تو پیچیده در باغ

                                              نفس امشب برام عمر دوبارست

گل نازم بگو بارون بباره

                                              که چشمات رو به یاد من میاره

تماشای تو زیر قطر بارون

                                              چه با من میکنه امشب دوباره

                    شب و تنهایی و ماه و ستاره

 آه ،گل ناز ،دست خواهش کودکانه ام قد میکشد تا ساقه ات

                       

 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

بزن باران که دین را دام کردند
کبوتر های عاشق رام کردند
بزن باران که افکارم نهان شد
ولیکن عشق هم از من خزان شد
در این دنیای وانفسای فانی
مرا اینگونه داده اند به بازی
مرا تا قلب مرگ نزدیک کردند
ولی آنجا نبردند و به مرگم حریص کردند

 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم
براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده، که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
"بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل"
ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد

 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 
 
گوش کن،دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است و یکدست و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه وصل،ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست،

و در اسراف نسیم.

گوش کن،جاده صدا میزند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان،کفش به پا کن و بیا،

و بیا تا جایی ،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو،

و فرامیر شب اندام ترا،مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:36 توسط |


مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها

غم بی همزبانی را برای کوه کن گویم

بگویم عاشقم دیوانه ام مستم

نمیدانم کدامین درد و حال خویشتن گویم

از آن گمگشته ی من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاک

خویش آمدگویمت اما در آغوش کفن گویم

 


 

مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها

غم بی همزبانی را برای کوه کن گویم

بگویم عاشقم دیوانه ام هستم

نمیدانم کدامین درد و حال خویشتن گویم

از آن گمگشته ی من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاک

خویش آمدگویمت اما در آغوش کفن گویم

 


 

بودنم را هیچ کس باور نداشت

مینای من کاری به کار من نداشت

بنویس بعد مرگم روی سنگ مزارم

با خطوطی عاشقانه

آنکه خوابیده در این گور سرد

بودنش را مینا باور نکرد

 

 

 

 


 

 

 

 

که تر گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار با ما حرف مزن

درد من گشته شمشیر بلا می داند

سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم همه کس طور مرا می داند

عاشقت همچون منت نیست خدا می داند

 

 

 

در غم عشقت مثل شمع میسوزم

 

 

 


 

 


 

 

بغضم را شكستم و هاي هاي گريستم كه سكوت ثمره اي جز فراق نداشت
باور نمي كنم كه از دستت دادم كه كاش مي دانستم "از اول كه تو بي مهر و وفايي"
شيداي تو شدم و رسواي دگر كسان
عاشق شدم ولي آبروي عشق را نبردم و "چو نيلوفر عاشقانه به پايت پيچيدم"
درين خيال بودم كه تا هميشه در آسمان نگاهت پرواز خواهم كرد كه مي گفتم "در
نظر بازي ما بي خبران حيرانند"
با تو سخني نمي گفتم كه "بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل توان شناخت
ز سوزي كه در سخن باشد"
آنچنان مي خواستمت كه فراموش كردم به خود بگويم "نه عجب كه خوبرويان بكنند
بي وفايي"
كه ديگر خودي هم وجود نداشت كه " ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست"
آري
"ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان بر خيز"
نمي دونم شايد هم تقصير خودم بود. شايد به گفته حافظ من حجاب خودم بودم:
"هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي كس كو تاه نيست"

آري بغضم را شكستم
و اي كاش كه مي دانستي

_________________
نوشيدن باده عشق، از هر جامي كه باشد تفاوتي ندارد. همين قدر بايد سرخوش بود

 


 

 

 

 

به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب
به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی
نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
نشسته روبرویم
کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک 

+

 


 

 

 


چاره من کن مگذار که بیچاره شوم


سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر برفتم شام سحر خواهم رفت
نه که این بار چوهر باردگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

 

 

 


خدایا...چرا از من گرفتیش گناه من چی بود؟...یارب  یارب یارب صبرم بده!

 

 

 

یا رب عاشقان را غم مده...چون درد عشق سخته...آری خیلی سخته!..

 

 


کجای.. .ای کبوتر پرکشیده من بازا بازا بازا...

 

 


چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست
صبح دیدم که به اندازه ی یک ابر گریست
کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت
زیر لب زمزمه می کرد و مرا می نگریست
پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود
که تو گفتی که سر دردسرم نیست ؛ مایست
آتش خشم پر از قهر تو می گفت بایست
کاش ای کاش که بی دغدغه می دانستم
راز این چشم به خون خفته ی بیمار تو چیست ؟؟
گل من بر تو چه رفته ست که برروی لبت
دیگر آن خنده ی جادویی بی شائبه نیست
عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهوده ست
دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری ست
شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر
زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست

 

 

                

 


خبرم نیست

 

 


 

 


به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب
به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی
نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
نشسته روبرویم
کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:30 توسط |


وقتي رفته اي  تازه فهميده ام معني تنهايي را و درك كرده ام با

تمام وجود دلتنگي را . چقدر جاي تو خالي است . در خانه انگار

سقف پايين تر آمده و ديوارها نزديك تر شده اند . احساس مي كنم

مي خواهند مرا در خويش بفشارند . چقدر تاريك است حتي وقتي كه

تمام چراغ ها را روشن مي كنم . نگاه پنجره سرد است . آينه را غبار

گرفته . چقدر پير و شكسته شده ام . نمي دانم چرا شمعداني ها

دارند خشك مي شوند ؟ من كه مرتب به آنها آب مي دهم . شايد

آنها هم تو را بهانه كرده اند . از وقتي رفته اي ، تازه فهميده ام

بخشي از وجود من بودي . از وقتي رفته اي تازه فهميده ام چقدر

دوستت دارم .

 


تنهاترين تك درختم در كوير آرزوها و بسته ترين پنجره در قاب چشم

 

هاي من است . هواي گرفته دلم را هيچ ابري نباريد . من چه ساده

 

پا در محراب عشق گذاشتم . تو چه آسان بهشت روياهايم را به

 

گورستان آرزوها تبديل كردي . سالهاست گرداگرد حرم نگاهت طواف

 

مي كنم و ضريح چشمانت را به ياري دل پاره پاره ام مي خوانم . اما

 

هر بار دلي شكسته و چشماني پر اشك نصيبم مي شود . بيا كه در

 

طلوع نگاهت شكوفه شوم .

 

  

<br/><a href="http://i32.tinypic.com/oqiv84.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>


از پله هاي طلاق پايين مي آييم و هر كدام به سويي مي رويم .

 

بي خداحافظي و بي لبخند رو به سرنوشتي نامعلوم .

 

روزي از همين پله ها كه نامش ازدواج بود بالا فتيم و پيمان عهد و وفا

 

بستيم و دست در دست هم لبخند زنان تا خانه اي كه از عشق

 

 ساخته بوديم ، قدم زديم .

 

راستي چرا سرنوشتمان اين گونه رقم خورد ؟

 

شايد آن روز دست هم را آنگونه كه بايد محكم نگرفته بوديم .

 

شايد از همان اول دلهايمان خوب به هم گره نخورده بود .

 

شايد آن خانه اي كه ساخته بوديم ... شايد ...

 

<br/><a href="http://i29.tinypic.com/13yqjgz.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>


پلك هايم سبك تر شده اند .

 

احساس مي كنم .

 

دارم بيدار مي شوم .

 

انگار خوني تازه در رگهايم جريان دارد .

 

از پنجره صداي زندگي را مي شنوم .

 

گرمم شده است برمي خيزم پنجره را باز مي كنم .

 

عطر گل به خانه مي ريزد .

 

دستم را از پنجره بيرون مي برم .

 

آسمان يك شاخه بهار در دستم مي گذارد .

 

لبخند بر لبم جوانه مي زند .

 

 

 

 


كنار بركه ي دلم نشستم و نيامدي

 

دوباره در سكوت خود شكستم و نيامدي

 

سوال كردم از خدا نشانه ي خانه ي تو را

 

سكوت كرد و در سكوت

 

شكستم و نيامدي

 


ديگر كسي به بيكسي من گواه نيست

 

دردا به سينه اي دل من را پناه نيست

 

روزي پناهگاه من دلشكسته بود

 

اين شانه هاي سرد كه مرا تكيه گاه نيست

 

از من بدل مگيره كه اين ديدگان تر

 

ديگر براي آمدن تو براه نيست

 

حتي براي آمدن تو به خود نخواهم گفت

 

شبهاي بي ستاره ي قلبم ، سياه نيست

 

عمري به انتظار اين كه بياي نشسته ام

 

آيا تمام زندگي من تباه نيست ؟!

 

 

 


در ازدحام مبهم رنگها بر بال خيال نشسته ام و تو را   

 

مي بينم .

 

تو را بالاتر از تمام ابرها و ستاره هايي .

 

تو از خاك نيستي .

 

تو از جنس دريا و آسماني تو رااز صبح ، شبنم و مهتاب

 

آفريده اند در ماه عشق .

 

امشب برايت شيرين ترين آوازها را مي خوانم به ياد باران

 

 نگاهت و شهد شعرهايت .

 

 

 

 

<br/><a href="http://i25.tinypic.com/np2lx0.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:25 توسط |


شبي را با سوز دل گفتم قلم را                     

                                قلم بنويس دردهاي دلم را

 قلم گفتا برو ديوانه عشق  

                             ندارم طاقت اين كوه غم را 

 اي عزيزان قدر آينه بدانيد تا كه هست        نه آن وقت كه افتادو شكست

   خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

                                              بايد از جان گذشت هركه شود عا شقشان                غروب عاشقان رنگش دليست      گرچه آخرش مرگ وجدايست 

   در بيابانم با من هم دمي نيست

                               بي عشق مي پوسم اين درد كي نيست

رخ زيباي تو در خانه دل نقش كردم       خانه ويران شد و آن نقش بر ديوار بماند           فرق من و پروانه در اين است

                           كه پروانه پرش سوخته من جگرم سوخته

 

دانه نخورده طمعه دام شوديم

                               نا كرده گنه ببين چه بد نام شديم  

من آن آهوي زيباي كويرم

                           كه مي خواهم در آغوشت بميرم

                                              

            


عشق يعني مستي وديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجدها با چشم تر

عشق يعني سربدار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست وبي پروا شدن

عشق يعني سوختن وساختن عشق يعني زندگي را باختن.


قلم مي تراشم از هر استخوانم مركب گيرم از خون رگانم بگيرم كاغذي از پرده دل نويسم بحر دوست مهربانم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:23 توسط |


اگر در بسته شود
 

آن اطلسی که گُل است

و در ابر ریشه می‌کند

                              می‌میرد.

وقتی که تو از خانه

                         به خیابان می‌روی

من نمی‌دانم

ریشه‌ی دوباره‌ای در خاک

                                  دارم؟

تمام این هفته

این اطلسی گل نمی‌دهد

اگر ریشه‌ی این دست‌ها

که رگ‌های آبی دارد

تمام شود

من در برابر ابر

چراغ را روشن می‌کنم

از ابر صبر می‌خواهم

 

مرا صدا کردند

من از هراس مُردن

در دست تو

                   خفتم.

 

این بار

که از تمام پله‌ها بالا رفتم

تو را نخواهم گفت

که مسیر ابری است

و سفیدی افق

                   دور است.

چراغ را خاموش می‌کردم

از تاریکی صبر می‌خواستم

باید هفته را در شاهراه‌های

رگ‌های تو

دفن کنم.

 

در روزهای ابری

من شگفتم

از عمر تو

 





ساقه‌های ...
 

ساقه‌های این گُل لادن

غلتان در لیوان گم می‌شود

ابتدای هفته است

امروز شنبه است

مخلوطی از پایان عمر

و انگشتان ما

شبنم می‌شود

و بر گُل یادبود می‌شود

سال‌ها بود که ما شبنم را ندیده بودیم

اینک شبنم

نگاه

و

تلخی میوه‌ای که در تابستان

خوردیم.

 

چگونه است

اکنون بینا

دریا موج دارد

قایق دارد

از گُل ابر می‌چکد در باغ

ما هنوز ایستاده‌ایم

و همه‌ی مانده‌ی عمر را

با یک لیوان آب معاوضه می‌کنیم.

 

از سقوط ابر بر لیوان آب است

که شکیبایی را می‌آموزیم.

      








چهار فصل سال
 

مرا  به بخش، گاهی  چهار فصل سال  بیداد می‌کند، مرا به بخش.  امروز

این دو میوه به  خانه‌ی ما  آوار شد، نازل شد.  شاید  تا غروب  به ما  امید

ماندن  دهد. شاید  کُرک‌های این دو میوه ما را  تا غروب گرمی  دهد.  آنان

جواب  سلام من را نمی‌گویند در هراسند که مبادا من  از آنان طلب  تکه‌ی

نانی  کنم.  آن روزها  که  می‌پنداشتم  عمر صد ساله دارم  از  آنان  طلب

تکه‌ای نان کرده بودم. دیگر برای من زمستان قدیمی است. عمر  تابستان

را  می‌دانم.  دیگر  طعم  میوه‌ها  را  از  بام خانه  حدس  می‌زنم.  در  پاییز

وصیتنامه‌ام را نوشتم فقط تا فردا صبحش دوام داشت پاره‌های وصیتنامه‌‌ام

را  صبح در کوچه دیدم. مرا به بخش گاهی چهار فصل سال  بیداد می‌کند،

دیگر چهار فصل سال همیشه بیداد می‌کند مرا برای همیشه به بخش.

     








از حدس ...                                

از حدس و گمان‌های تو ویران

نمی‌شوم

مرا نام تو کفایت می‌کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می‌دانی

نه قایق است، نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس‌هایی را

که بر گیسوان آویخته‌ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی.

 

صبح است

سبو را از آب

پر کرده‌ام

کتاب‌ها را با شراب

شسته‌ام

می‌دانستم تو کتاب‌های

سفید را دوست داری

و پارچه‌های آغشته به ابر را

از دور می‌شناسی

نه نزدیک تو می‌آیم

نه پارچه‌های آغشته به ابر را

به تو تعارف می‌کنم.

 

بی‌گمان

سبدهایی از ماهیان دریا را

بر دوش دارم

به کنار تو می‌آیم

نام دریا را

فراموش کرده‌ام.

یاد جوانی و گل‌های پامچال

مرا کفایت می‌کند

بسوی دریا می‌روم

دوباره دریا را به یاد می‌آورم

پارچه‌های آغشته به ابر را

دوست دارم

پنهان کنم

رنگ پارچه‌ها را

فراموش کرده‌ام

دریا در طغیان است

پارچه‌های آغشته به ابر

آغشته به دریا می‌شوند

من راه خانه‌ی ترا گم کرده‌ام

در کنار دریا می‌مانم

سالیان است

که من قطره قطره

دریا را از یاد می‌برم

راستی پارچه‌های آغشته به دریا را

در ستایش ابر در خانه‌ی تو

گم می‌کنم

راستی خانه‌ی تو در بیداری

کجاست؟

 








چای در غروب جمعه

دل‌پذیری اکنون از خانه رخت می‌بندد، همراه با  بادبادک‌های کودکان ولگرد کوچه

در آسمان گم می‌شود نیستی  و حجم اندوه آن‌قدر  در خانه شکوفه می‌دهند و

میوه می‌دهند که ما را چاره‌ای نیست که به کوچه پناه بریم دل‌سرد از خون‌بهای

خودم  که ارزش  یک سکه‌ی حلبی  را هم ندارد می‌خواهم ترا هم‌چنان  دوست

داشته باشم  و حتی بوته‌های گل سرخ  را برای  بهار آماده کرده‌ام که در باغچه

بکارم شگفت  از خورشید که  هنوز بر ما می‌تابد و  می‌خواهد انگورهای کال را

دعوت به رسیدن کند

تا انگورهای کال شراب شود

کو انگور

کو پاییز

کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد

سه بار در زیر درختان برگْ ریخته‌ی پاییزی معنی ترا یافتم  - جوابی نداشتی

که بگویی سیب‌های سرخ نشانه‌ای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که

ما را به تاراج برند

بسیار بیداری بود

بسیار خواب بود

روزهای جمعه ابر داشتیم

اما نمی‌توانستیم

بیداری و خواب و ابر جمعه را

زندگی نام بگذاریم

پس خواب را انکار کردیم

پس بیداری را انکار کردیم

روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم

که ابر را نبینیم

چه حاصل

که عمر به پایان بود

و چای در غروب جمعه

روی میز سرد می‌شد.

     








قانونی است ...

قانونی است

که ابر در بهار ببارد

در بهار

من به زن جوان

خیره شوم.

روز را

گاهی خواب باشم

شقیقه‌هایم در بهار

لطف دارند

سه و چهار ساعت پیاپی

کنار پنجره

عبور غم را می‌بینم.

 

در شب گذشته

اندام من آب شدند

به خیابان ریختند

عابرانی که از روی اندام

آب شده و سرد من

به خانه می‌رفتند

نانی گرم در دست داشتند

قانونی است

که همه نان گرم را دوست دارند.

  






 توقف، در حرکت وعبور

من پیرم

پیرتر از تو

که بر پله‌های راه‌ آهن

ساعت حرکت قطار را می‌پرسی

چهل سال از تو پیرترم

که جوانی خود را

با کلاه گیسی خیس

در راهروهای تابستانی

جا گذاشته‌ام ....

 

خون‌ها و رگ‌هایی که در تنم جاریست

دیگر در این زبان مادری، عشق را، نخواهد سرود

که تمامی تابستان را آمده‌ام

بی که نام آن گل کنار پنجره‌ات را

از تو بپرسم

 

پس چمن در چه رنگی ملتفت عبور من و تو خواهد شد

و کیست آنکه مرگمان را

از پنجره‌ی روبرو

حدس زده است؟

 






نامی برای تو ندارم

نامی برای تو ندارم

که بتوانم تابستان را ادعا کنم.

 

ابریشم از دست تو دور است.

گل‌های بعد از ظهر پنجشنبه

اکنون چشم‌انداز برگ می‌شوند

دیگر گرما

صعودی بر خلیج پشت بندرگاه نیست.

فراموش کن

که فقط دو گل سرخ

در بعد از ظهر

از سرخی در بندرگاه شکستند

صدای ابر بود

که ارغوان را خسته کرد.

 

ابریشم به دست‌های تو نزدیک است

ولی من فقط دست‌های خودم را غافلگیر می‌دانم.

 

گاهگاهی

خروج گرما را از روی نخل‌ها به آب می‌بینم

 

و جاده را

تا انتهای سراسیمگی نیلوفر از خفگی می‌پوشم.

 

آغاز می‌کنم از تو

که نمی‌توانم فراموش کنم.

  








دوستت دارم

دوستت دارم ...

باید در چشمان نگریست،

یا در گوش‌ها گفت؟

جنبش انگشتانت که به روی هم انباشته شده بود

و مروارید چشمانت

دلیل بود؟

 

در عصر یک پاییز

در اتوبوس بودیم

دورمان دیوار شیشه‌ای سبز ...

سبزی شیشه‌ها، زرد پاییز را

سبز خرم کرده بود.

از سبزی برگ‌ها بهار به اتوبوس نشست.

 

بیرون خزان در کار بود.

نمی‌دانستم در بهار درون باید گفت؟

یا در خزان برون؟

 

من و بهار پیاده شدیم

بهار در خیابان محو شد

پاییز در کنارم راه می‌آمد.

  






بر لب ...

بر لب‌های من گُل نیاویزید

بر من لیوان آب سردی

تعارف نکنید

کلمات کال و نارس را

بر من نیاویزید

کوچه هنوز روشن است

من آشفته

در باران می‌مانم

نوازنده‌ی کور را

در باران می‌بینم

که سازش در باران

آشفته است.

 

اکنون دیر است

کلمات کال و نارس

در فرهنگ لغات مرده‌اند

ما به تشییع کلمات

به باران می‌رویم.

            

+       







 


پاییز پشت پنجره

تا همه‌ی ما در پاییز
در گل‌های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می‌آید و می‌رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند

کاش دزد بودند

حالا که شب می‌شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می‌کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده‌ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم‌کم تو را فراموش کنم.

 








از خاک خفته در باران

    برای شما نخواهم

        گفت.

برای من ستایش خاک

نافرمانی از باران خانه‌ی

        شما است

که در زمستان هم

در کنار پنجره‌ی شما

از سرما نمی‌لرزیدم

پنجره را که باز می‌کنم

دکان‌ها در بخار

دیگر برای من زشت

      نیستند

باور کنید

دیدن قلبم را در آینه

این روزها

مدیون شما هستم

شما نام مرا می‌دانید

و من دیگر نمی‌توانم نامی را

        برای خویش

        ادعا کنم.

     










سرود

 

                    ۱ 

 

جرأتی پنهان در کوچه و در من بود

و سرانجام در تو هم جاری شد

                                       که در بگشایی.

در همان برگریزان روحی

                            

 

                              پاییز زاده شد

در گشاده بود و تو

                      پذیرفتی

که مرا به نامی می‌خوانند ...

 

 

*

 

 

ما در همان فصل‌های دخترانه

با دیگران که روستا خواه بودند

ما هیان را به فریب شفافیت آب

                                         قتل عام کردیم.

 

 

*

 

 

سرگردانی از روزهایی بود که باران مدام بارید

و تو در برگریزان باران مرا یافتی.

بهانه این بود که عروسکان خنیاگر

                                   در جسم خداحافظی تو

                                   در تداوم باران

                                                    خواهند مرد.

جرأت دارم که امروز بگویم:

                                 می‌دانستم

                                            تنت خداحافظی بود.

در لباس سیاه گمنام تو

                            سخن‌های ما آذین می‌شد

چرا که با همان پاییز متوقف در عروس‌های کاغذ

                                                           مرا یافته بود

و این

از وظایف پاییز برگ بود

                            نه من

                            و نه تو.

 

 

                         ۲  

 

در سراسر همان بهار

که فقط می‌توانستیم به ضمیر «تو» برسیم

همسرایان باران

رفتار و اندام ما دو تن را قضاوت کردند.

 

 

مادران همه

پدران مشترک

در انتظار شکست تُنگ کشتزاران ماهیان بودند

و ما دو تن

             این انتظار را

                          تا گورستان بردیم.

 

 

 

*

 

 

شیپورهای متأسف

                        اندام ما را

                                     تا پاییز

                                             تشیع می‌کرد

ما جنازه‌ی خویش را به پاییز می‌بردیم

پاییز جنازه‌ی ما را بر زمین نهاد

و به تماشا رفت.

 

 

*

 

 

به محدودیت ضمایر بیندیش

که آخرین رهسپاری ما

                             در «تو»

                                      به انزوا رسید.

آخرین باران حامی ما بود

تا باز رهسپار شویم.

 

بر من، و تو، افسوس است

که با عرفان واقعیت

                         از کنار هم می‌گذریم

و یکدیگر را

             استفهام جاده‌های تجلی

                                            می‌دانیم.

 

 

                           ۳

از میزهای سفالی

تا زمانی گچی

                   هفته‌ها راه نیست

برگی از گذرگاه کنجکاوی ماجرای تشنگان می‌گذرد

 به کنار میز می‌رسد

و شب را

             جانشین روز می‌کند.

 

من و تو

بزرگوارانه به هم بافته می‌شویم

                                      دوخته می‌شویم

                                       و پارچه‌ای قدیمی می‌گردیم.

 

 

 

*

 

 

در قدیم نیست

هم‌اکنون است

که شیرهای آب

                    در خشکسالی لیاقت‌ها

                                                  تو را می‌جویند.

 

 

سلام به خشکسالی شیرهای آب

بدر آی!

به سخن درآی!

«نه»ی چندین هزار سال خفته بر لب‌های مجسمه‌ها را بگو!

 

 

امروز

در باران ِ خفته

هر «نه»

           «آری» است

و «آری»

             بی‌نهایت از امید و ناامیدی.

 

 

            

 

در باران خفته بودی

که باران تنها نباشد.

 

 

*

 

 

سرودهای ستم

امروز

      در باران ِ خفته

                         به خواب رفت

سواران باران را بیدار کردند

باران سرودهای ستم را

                               از خواب به باران آورد

اندام

باران

سرودهای ستم

و سواران

           همه درهم ریخت

           و تطهیر شد.

آنگاه تو بیداری را بر آن پیوند زدی.

 

 

*

 

 

زبان

زمان

ما را برای آن حقیقت مجهول

                                     نشسته در اتاق باران

                                                             گرته می‌کند

تا در روزهای دیگر

در کمبود طرح‌های عاشقانه

با قلب‌های شیشه‌ای

                        هیاهو کنیم.

      





بال

مادرم بر پیراهنم بال‌هایی دوخته بود که به آسمان پرواز کنم. من تا آن تابستان گم در هیاهوی رفتگران و گرما بودم، این بال‌ها را ندیده بودم، در صبحی بال‌ها را بر پیراهنم دیدم، اما نمی‌دانستم باید به کجا پرواز کنم به کدام شهر –به دیدار چه کسی. همه‌ی ارثیه‌ی رویایم را در همه‌ی این سالیان خرج کرده بودم، هنوز دو و سه محله از کودکی را به یاد داشتم می‌گفتم: گیرم که به محله‌ی کودکی رفتم عابران و ساکنان که همه مرده‌اند، دکان‌ها که دیگر نیست، درختان اقاقیا که در سرمای یک سال سوختند. آن دخترانی را که ستایش می‌کردم –کجا-کجا-کجا هستند. دیگر آن کوچه قلمروی پاییز نیست. می‌خواستم مادرم را از خواب بیدار کنم تا بال‌ها را از پیراهنم جدا کند. اما یادم رفته بود که مادرم در اسفندماه در روزی برفی در خیابانی انبوه از درخت و چمن و برف وفات یافته بود. پیراهنم را که در غروب شستم بال‌ها از پیراهنم جدا شد غروب بال‌ها را به کبوتران در بام تعارف کردم –کبوتران بال‌های پارچه‌ای را در بام نوک زدند، از بام رفتند- کبوتران دیگر تا امروز به بام نیامدند.






این که ...

این که ما تا سپیده سخن از گل‌های بنفشه بگوییم
شب‌های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه‌ی هفته در خانه را ببندیم
برای یک دیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته‌ایم
که اکنون سوار بر درشکه‌ای مندرس
در برف مانده است و مرده است
نه
باید دیگر همین امروز

در چاه آب خیره شد

زمستان را آموخت

                       گل‌های بنفشه

                       طعم کهن مرگ

                       درشکه‌ی مانده در برف را
                       باید فراموش کنیم
هفته‌ها راه است تا به درشکه‌ی مانده در برف برسیم
ماه‌ها راه است تا به گل‌های بنفشه برسیم
گل‌های بنفشه را در شب‌های رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده‌ی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می‌شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می‌دوم
و در آستانه‌ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گل‌های بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته‌ها از آن روزی گذشته است
که درشکه‌ی مندرس در برف مانده بود
مسافران
که از آن راه آمده‌اند
می‌گویند:
برف آب شده است

و نشانی از مسافر و درشکه نیست
هفته‌ها است
در آن خانه‌ای که صحبت از مرگ می‌گفتیم
آن خانه
در زیر آوار گل‌های اقاقیا
گم شده است
مرا می‌بخشید
که باز هم
سخن از
                گل‌های بنفشه

                طعم کهن مرگ

                درشکه‌ی مانده در برف گفتم

گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است

فقط گاهی که چراغ‌ها خاموش می‌شود

ما شمع روشن می‌کنیم

من در نور شمع گذشته را به یاد می‌آورم
مرا می‌بخشید.

    




بر شاخه‌ها پاییز محو می‌شود

به یک چاقو نیاز دارم

که این سیب پاییزی را بشکافم

که رؤیای درونش را آزاد کنم

پرنده از هراس چاقو پَر زد و رفت

از کسی نپرسیدم خوشبختی سهم چه کسی است

عابران چنان گیج و گنگ به دنبال تکه نانی

و سبدی میوه می‌دویدند

که حوصله‌ی جواب مرا نداشتند

بر شاخه‌ها پاییز محو می‌شود

میوه‌ی درختان گلوله‌های رنگارنگ کاموا است

بهشتی در زندگی ما نیست

ما فقط سعی کردیم

فنجان‌های چای در زمستان یخ نبندند

آسمان بیش از این تیره نشود

و کودکان در قدم اول از پله‌ها پرتاب نشوند

چه خواب مجروحی دیدم

که تو در انتهای خیابان

بر دیوار سیمانی کوفته شده بودی

صدای بوق ماشین‌ها مرا از خواب بیدار کرد

اما تو دیگر در روز و شب ما شریک نبودی

فنجان چای سرد می‌شود

اجازه بده چای را بنوشم.






... من ترا خواهم – من ترا می‌گویم بر هر کوچه هزار دژخیم ایستاده است که

خواب مرا تفسیر کنند: تو نیستی،  دست تو کو؟  تا من تمام فقر  رفیقانم  را

دیگر  ندانم. از همه  کس ترا می‌پرسم – هنوز کسی به کوچه نیست  که مرا

برای  ضیافت  چشمان تو  به خانه برد - سیاهی شام باشد،  سیاهی  طعام

باشد.  هرگز عذر  مرا به  دلم  به گواه نیاوردی من ترا دوستم، من  ترا  دوست

 دارم.  ایستاده‌ام،  اطلسی صفت  است، فراموشی است. ترسم توبه کنم و

در توبه نام ترا، چشم ترا، دست ترا، توبه کنم. ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:22 توسط |


در آرزوی تو باشم

 

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم                                          

                                                                                به دان امید دهم جان که خاک کئی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برارم                                      

                                                                                به گفتگوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم                                            

                                                                                  نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم                                           

                                                                                  جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخوسبم                                        

                                                                                 به خواب عافیت آن گه بوی موی تو باشم

می بهشت ننوشم زجام ساقی رضوان                                          

                                                                               مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشم

هزار بادیه سهل است باوجود تو رفتن                                         

                                                                                      اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

 

 

امضا : عاشق دیوانه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:42 توسط |


به دیدارت آرایش جان کنم  

                                                                                                                                                           زمن هرچه خواهی تو فرمان کنم   

 

 

 

 

دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را                                                                    

 

 

                                          دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

امضا : عاشق دیوانه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:41 توسط |


زدم فریاد خدایا این چه رسمی ست؟!

 

رفیقان را جدا کردن هنر نیست

 

رفیقان قلب انسانند خدایا

 

بدون جان چگونه می توان زیست؟ 

نگاه ساکت باران به روی صورتم دردانه می لغزد

ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم

به ظاهر گر چه می خندم

ولی اندر سکوتم سخت می گریم

نگو بار گران بودیم و رفتیم

 

نگو نا مهربان بودیم و رفتیم

 

آخه اینها دلیل محکمی نیست

 

بگو با دیگران بودیم و رفتیم


مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم

 

مردن آن است که از خاطره ها محو شوم

 

دوست داشتن و دوست بودن رو باید از برگهای درخت یاد

 گرفت

چون وقتی زرد می شن..وقتی می میرن..وقتی از درخت

 جدا

می شن..باز هم پای همون درخت می افتن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:57 توسط |


شيشه اي مي شكند !يك نفر مي پرسد:

علتش چيست چرا شيشه شكست؟

مادرم مي گويد:

شايد اين رفع بلاست!

يك نفر زمزمه كرد:

باد سرد و وحشي،

مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكت!

"كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست

يك نفر مي آمد

تكه هاي آن را بر مي داشت

مرهمي بر دل تنگم مي شد!"

امشب اما ديديم هيچ كس هيچ نگفت....

از خودم مي پرسم:

ارزش قلب من آيا از شيشه ي پنجره هم پست تر است؟

قلب من سخت شكست اما،

هيچ كس هيچ نگفت

                                     و نپرسيد چرا؟!..........  

 

 


مادرم....

 

برای مادرم،به پاس مهر بیکرانش، به پاس بودنش، به پاس فداکارانه و عاشقانه بودنش...

 

این پایین ایستاده ام

 

و تو آن بالا قامت بسته ای

 

با رخساری به پاکی شبنم

 

و روشنی خورشید

 

تاجی از رز سرخ بر سر نهاده ای

 

گام برمی دارم

 

پیش می آیم

 

و تو با لبخندت به من زیستن می آموزی

 

همه توانم را به کار می گیرم

 

و فراز می آیم

 

می رسم،

 

به دامان پرمهرت می رسم

 

زانو می زنم

 

و تویی که دستم را می گیری

 

و تنها تویی که مرا در آغوش می کشی

 

و دنیا خلاصه می شود در آغوش تو

 

و دیگر اندوهی نیست

 

دیگر بی قرار نیستم

 

دیگر تنها نیستم...

 



÷نوز دوستش دارم....

تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم


تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم


برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم


برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل


برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان


تو را برای دوست داشتن دوست می دارم


تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم


جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می بینم


بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم


میان گذشته و امروز


از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم


می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم


راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند


تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست


تو را به خاطر سلامت


به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم


برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم


تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست


تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود


بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

 



دل هیچکی مثل من غم نداره......

آرزو دارم شبی عاشق شوی ....

      آرزو   دارم   بفهمی   درد   را ....

                تلخی  برخورد های  سرد  را ....

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی ....

می رسد روزی که  مرگ  عشق  را   باور   کنی ....             

می رسد  روزی  که   شبها  در  کنار  عکس من ....

نامه  های   کهنه ام  را مو  به   مو  از   بر  کنی ....

 بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود  اهل  زمين نبود  نمازش شکسته بود  

 بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد  کل عمر پشت دري  که باز نمي شد مانده  بود 

 


 


ای طلوع اولین دوست

سلام به(مثل تو)

نه دوست عزیزم.خوشحال میشم که به یادمی. ای کاش می دونستم کی هستی...

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود

                            وکیلم دلم                    

          حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان

             قاضی نامم را بلند خواند

         و گناهم را

      دوست داشتن تو اعلام کرد

           و.................

             محکوم شدم به مرگ...........................

          کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم

             و من گفتم

            ((۰  * به او بگویید که دوستش دارم*  ۰))

 



ای به داد من رسیده.....................................

مرگ از زنده گی پرسید :
آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟
زنده گی لبخندی زد و گفت :
دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !

...............................................................................

ميدونی چرا وقتی کسی که عاشقش هستی ميميره تو فقط گريه ميکنی؟چون فقط بهش عادت کردی. ولی اگه واقعا" عاشقش بودی تو هم ميمردی...

................................................................................................................

سه شمع روشن کردم... يکي براي بودنت....يکي براي ديدنت

...يکي براي بوسيدنت..... بعد همه را خاموش

کردم براي در اغوش کشيدنت

 


دوستت دارم..........................................................................................

  به خدا عاشق شدم

              

 

 


برگرد.........

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم

وقتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد من با تمام وجودم  او را دوست داشتم

وقتي او تمام کرد من شروع کردم

وقتي او تمام شد من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن....مثل تنها مردن

 


رو سنگ قبرم بنویس

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود              اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود           تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود            چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت         
عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر            پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

 
کاش قلبم درد تنهایی نداشت
 
چهره ام هرگز پریشا نی نداشت
 
کاش برگ های آخر تقویم عشق
 
 حرفی از یک روز بارانی نداشت



کاش روز دیدنت

سالیان سال تنها مانده ام.....................

شاید این رفتن سزای ما نبود...............

من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود........

باز  هم گفتی که فردا میرسی..........

کاش روز دیدنت فردا نبود.......



سکوت

دلتنگی های آدمی را باد
ترانه می خواند...
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی
و هر قطره اشکی
نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان
ناگفته است...
سرشار از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من...!!

آنگاه که سخن ها ناگفته بر لب می مانند
آنگاه که چشم ها بی صدا می نگرند
و آنگاه که همدمی جز تنهایی نیست
می توان فریاد براورد
می توان عشق را انکار کرد
و می توان از سردی پاییز گریست...
حال دور شوید ای تمامی ادراک ها
فروریزید ای تمامی اشک ها
مرا واگذارید تا راهی جز این یابم
زیرا دگر کسی نخواهد بود که نوایش مستم کند
و یا حضورش تسلی بخش خاطرم باشد



پاییز

وقتی پاییز میشه  ما آدمها خوشمون میاد که پا رو برگها بزاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم.

برگ یه روز تمام زندگی درخت بوده! همه عشقش و همه امیدش! درخت همه شیره جونش رو به برگ میداد تا ازش جدا نشه! آب و باد و خاک همه و همه به درخت کمک میکردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت. خستگی تو کارش نبود! چون هروقت دلش میگرفت دستش رو دراز میکرد و خدا رو تو آسمون لمس میکرد یا هروقت که خسته تر میشد با غرور از اون بالا به آدما نگاه میکرد و به نظرش آدما چقدر پست و کوچک بودن.    همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز از راه رسید...     درخت از برگ  خسته شد و دیگه سبزی برگ براش جذاب و زیبا نبود! برگ یر شده بود و دیگه نمی تونست سنگینیش راو تحمل کنه! این شد که دیگه شیره جونش اون قوت همیشگی رو نداشت! چون دیگه با عشق به برگ داده  نمیشد!   برگ اینو فهمید!دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمیومد! سعی کرد بارش رو از دوش درخت کم کنه! اما کم کم درخت دیگه برگ رو ندید و چیزی نبود که به برگ بده!!!  برگ پژمرد! افسرد! خشکید و افتاد.   ما آدمها افتادن برگ رو نشونه زیبایی گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم: جشن برگریزان...    زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند ! درخت ازشون بریده بود! حتی باد اونارو به هر طرف می انداخت! بارون اونارو خیس میکرد! و آفتاب اونارو می پوسوند! دیگه هیچکس اونارو دوست نداشت! برگ از اوج به دره افتاد و همه راضی بودند... ما آدمها هم راضی هستیم از اینکه پا رو برگها میزاریم و صدای شکسته شد نشون رو میشنویم و لذت میبریم.     اما میدونید برگ چیکار میکنه؟ برگ هنوز عاشق درخته و نمیتونه محبت هاشو فراموش کنه و زحمتهای باد و بارون و خورشید رو! برگ نمیتونه از درخت دل بکنه! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته! وقت اومدن معشوقه های تازه درخت.      اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک! میشه کود! میشه غذای درخت! میشه شیره ای که تو وجود درخته و حالا باید تو رگهای معشوقه های جوونش ببره!  برگ می پوسه و خودشو به پای درخت میریزه تا درخت راضی بشه و زندگی خوبی با معشوقه های جدیدش داشته باشه!

تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ میگذری,  بشنو: درخت از برگ خسته شده ,اومدن پاییز بهونست......

 

 

فروغ فرخزاد


خاطرات

 باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت++++++++++

 

 

 


ع__ش__ق

زندگي مثل يه امتحان ديکته است ... هي غلط مي نويسيم و هي پاک مي کنيم ... اما غافل از اينکه اجل داد مي زنه برگه ها بالا

 

عشق یعنی انتظار و انتظار

 عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن

عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست

عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

 



چند تیکه حرف حساب.....

 

شنبه با نگاهی عاشقانه مست شدم.

یکشنبه به او گفتم که گرفتارت شدم.

دوشنبه همچو مجنون راهی صحرا شدم.

سشنبه بی وفایی کرد و من گریان شدم.

چهارشنبه اسیر هجرانش شدم.

پنج شنبه او رفت و من در عاشقی فانی شدم.

جمعه بی او تنهاشدم و از فراقش مرده شدم.

 

بهش گفتم چقدر منو دوست داری ؟ گفت : اندازه جوهر خودکارم . بهش گفتم : چه قدر نامردی جوهر که یک روز تموم میشه . لبخندی زد و گفت : خودکارم که اصلا جوهر ندارد.

 

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

بنويسيد که يک مرغ مهاجر بوده است

بنويسيد زمين کوچه ي سرگرداني است

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است

 

 

 شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست

 

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم

 

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

ببين که چگونه تقدير خودش را بخواب خواهد زد تا عادت کنيم به فاصله ها وبدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد کرد وما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد

 

زندگي سه چيز است : اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود

فاصله عشق هاي کوچک را از بين مي برد ولي عشق هاي بزرگ را قوت مي بخشد.مثل باد که شمع را خاموش مي کند ولي آتش را شعله ور مي سازد.

 


گناه

بیا گناه ندارد به هم نگاه به هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه باشد

بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

 



خداااااا

تمامی وجودم تقدیم به کسی که

در نبودش به تنهایی پناه برده ام،

به شعر نشسته ام

و تنها در تنهایی هایم نوشته ام
- - - - - - - - - - -
در انتظارت ماندم

در انتظارت سوختم

در انتظارت می مانم

در انتظارت اما با هیچ چیز نمی توانم بسازم!
- - - - - - - - - - -
ای که دردها را درمان میکنی

پس چرا امروز و فردا می کنی ؟

ما که مردیم!
- - - - - - - - - - -
تو را دیدم

در پس لحظه ها

در گذر از ثانیه ها

در عبور از کوچه ها

با لبخندی زیبا .

و باز منتظر خواهم ماند

تا فردا ،

تا همیشه،

تا نگاهی دیگر
- - - - - - - - - - -
می نویسم

برای تو

به یاد تو

اما هوز باور ندارم

افکار مغشوش

لحظه های تکراری

خاطرات مبهم

زندگی مرده

من ... تنهایی ... تاریکی

به کدامین دلیل ؟
- - - - - - - - - - -
وقتی چشمات اشکی برای ریختن نداره

وقتی دیگه قدرت فریاد زدن هم نداری

وقتی هر چی دل تنگت خواسته بگی، گفتی

وقــتی از درون تمـامی وجـودت یــخ زده

وقتی دیگه هیچ کس تو رو درک نمی کنه

وقتی حس کردی تنهاترین موجود دنیا هستی

بدان که هنوز تنها نیستی، چون

(خدا در همین نزدیکی خانه دارد)

خدایی که تو را خلق کرده

تو را بزرگ کرده

روزی ات را داده

و سرنوشت تو را رقم زده

پس هنوز تو را فراموش نکرده !

 


حرفهای قشنگ

 بهترين دوست اون دوستي كه باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و هيچي نگي و وقتي ازش دور ميشي، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.
ــ ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم، قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي چيزي رو دوباره به دست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داديم.

ــ دنبال نگاه ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول ميكنه، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه بتونه تورو شاد كنه.
ــ‌ دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و تو دنياي واقعي بغلش كني.
ــ رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يه جون داري و يه شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.
هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.
ــ شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.
 عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.
ــ وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.



برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

هی فلانی .... می دانی ؟...

می گویند رسم زندگی چنین است !!!!!!!

می آیند ....... می مانند ...... عادتت می دهند ..... و می روند ......  و تو در خود می مانی ....... و تو تنها می مانی .......

راستی نگفتی ؟ رسم تو نیز چنین است ؟ مثل همه ی فلانی ها

 


به خاطر آور ، که آن شب به برم
 گفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرم
 کنون جدایی نشسته بین ما
 پیوند یاری ، شکسته بین ما
گریه می کنم
 با خیال تو
به نیمه شب ها
 رفته ای و من
 بی تو مانده ام
 غمگین و تنها
 بی تو خسته ام
 دل شکسته ام
 اسیر دردم
 از کنار من
 می روی ولی
 بگو چه کردم
رفته ای و من آرزوی کس
به سر ندارم
 قصه ی وفا با دلم مگو
 باور ندارم



یا خدا

غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو كرد

همين كه عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت، تو غريبي

چه ميشد مهر ورزي ما اسير تهمت مردم نميشد

واحساس قشنگ جشمها ميان حرف مردم گم نميشد

چه ميشد بين دستان ما کسي ديوار را حائل نميکرد

کسي مرگ کبوتر را نميديد

و دستي آب ها را گل نميکرد

من هرگز شکوه اي از روزگاران نکرده ام .

ولی شکايت از دورنگي هاي ياران کرده ام .

خدایا موج دلتنگیها ....طوفان دلخوشیهایم شده ...

ناصبوری ام را لغزش به حساب نیار ...



شاعر

شاعر كه شدم
 نردباني بلند بر مي دارم
 پاي پنجره ي پرسه هاي پسين پروانه مي گذارم
 و به سكوت سلام آن روزها سرك مي كشم
شاعر كه
شدم
 مي آيم كنار كوچه ي كبوترها
 تاريخ يادگاري ديوار را پررنگ مي كنم
 و مي روم
 شاعر كه شدم
 مشق شبانه ي تمام كودكان جهان را مي نويسم
 ديگر چه فرق مي كند
 كه معلمان چوب به دست
 به يكنواختي خطوط مشق هاي شبانه
 شك ببرند يا نبرند
؟
شاعر كه شدم
 سيم هاي سه تارم را
 به سبزه هاي سبز سبزده گره مي زنم
 و آرزو مي كنم
آهنگ پاك صداي تو را بشنوم
 شايد كه شاعري
 تنها راه رسيدن به ديار رؤيا
 و كوچه هاي خيس كودكي باشد



 

 

خواب دیدم مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
هر که آمد پیش حرفی راند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت
ناله می کردم ولیکن بیجواب تشنه بودم در پی یک جرعه آب

.
.
.



سلامی به قشتگی مردن.....!!
.
.
بازم....
نجوای از مرگ سیاه به گوش می رسد.....
گوره سرد....!!
.مردن من....!!
.
.
.
.
آپم.....ومنتظره فاتحه ای از تو....!!.



به یادت

اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد......... اگر به حجله آشنایی در حوالی خیابان خاطره برخوردی........ و عده ای به تو گفتند: کبوترت در حسرت پرکشیدن پرپر زد....... تو حرفشان را باور نکن

تمام این سالها کنار من بودی.+++++++



سکوت می کنم امشب به یاد چشمانت

و از نگاه دقایق دوباره دلتنگم 

در این هوای غریبه در این هوای سرد

اسیر هق هق تلخی بدون آهنگم

در این شبی که نفس های بی ترانه ی من

غبار بغض سیاهس به سینه می گیرد

نگاه خسته ی من با ترا نه ای غمگین

برای غربت چشمت دوباره می میرد

تو را به جان شقایق.تو را به جان نسیم

مرا از این شب مبهم بیا رهایی ده

مرا به غربت چشمت مرا به جنس دلت

مرا به عشق شقایق . تو آشنایی ده

درون سینه ام امشب هوا چه بارانی است

تو را به حرمت باران بیا به دیدارم

که من همیشه به یادت به زیر باران ها

برای دیدن رویت ترانه ها دارم.../



ای تبلور حقیقت

      یاور همیشه مومن

           تو برو سفر سلامت

             غم من نخور که دوریت

                  برای من شده عادت

 


...

نمیدانم چرا آسمان  تمام دیوانگی هایش را در دلتنگی های من ریخت...



بیاموز

گلم از خود رهیدن را بیاموز.. به سر منزل رسیدن را بیموز..مجال تنگ و راهی دور در پیش.. به پاهایت دویدن را بیاموز.. زمین بی عشق  خاکی سرد و مرده ست..به قلب خود تپیدن را بیاموز.. جهان جولانگاهی همواره زیباست.. به چشمانت خوب دیدن را بیتموز.. جهان طعم شراب کهنه دارد.. به لبهایت چشیدن را بیاموز..  تو اهل آسمانی ای زمینی.. به بال خود پریدن را بیاموز..  تو ابر رحمتی گاهی فرو ریز.. ز اشک خود چکیدن را بیاموز.. به دنیا دلسپردن نیست دشوار.. ز دنیا دل بریدن را  بیاموز

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:2 توسط |


من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو

          به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو

   من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو

 من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري براي با تو موندن

                        

                            تا هميشه دوستت دارم...


امیدوارم همیشه خوب و خوش و سلامت باشی


هرگز شب را باور نکردم!

چرا که در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای دلبسته بودم

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:57 توسط |


من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو

          به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو

   من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو

 من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري براي با تو موندن

                        

                            تا هميشه دوستت دارم...


امیدوارم همیشه خوب و خوش و سلامت باشی


هرگز شب را باور نکردم!

چرا که در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای دلبسته بودم

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:55 توسط |


+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:54 توسط |


پسر عاشق

دگر از عشق مپرس...

 

دگر از عشق مپرس....

اگر از عشق بپرسی فقط می خندم

 

اگر از یار بپرسی به دل می شکنم هر چه  احساس در این دل دارم

 

من ز بد عهدی ایام دلم می گیرد

 

ولی از عشق مپرس  که دلم می شکند

 

آری از عشق مپرس که فقط می خندم

 

دگر از عشق مپرس......



آفت رفتن تو...

آمدی روزی مرا درگیر تقدیرت کنی

 

آمدی شعر مرا بطلان تقویمت کنی

 

روزها رفتی و من سر در گمم  ای آشنا

 

آمدی عشق مرا آه نفس گیرت کنی


تنهائي.........!

ديروز مي گفتي: همين فردا ! امروز مي گويي: همين فردا ! فردا که مي آيد نيز خواهي گفت: باشد همين فردا....همين فردا..!! اي مانده در رويا ... امروز را درياب !!


 روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند .



چه جوری....

 

چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود

 

قصه که از سر نمیشد با یکی بود یکی نبود

 

چه جوری باورم بشه رفتن تو تنگ غروب

 

 چه جوری آخه سر رسید فرصت اون روزای خوب

 

به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو

 

تو چنگ دیوه گریه ها واسه چی انداختی منو

 

از شب پر پر زدنم چطور تونستی بگذری

 

من که غریبه نبودم چه جور دلت اومد بری

 

گفتی به من توهم برو یه قصه تازه بگو

 

گفتی به من راهی بشو تو جاده های پیش رو

 

آخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی

 

چرا نخواستی بمونی بداد اشکام برسی

 

با یکی بود یکی نبود قصه که از سر نمیشه

 

هیچ کس آخه به غیر تو دردامو از بر نمیشه



غروب همیشه واسه من.............



سخت نیست



عاشق.........

 


دل کوچک ....عشق بزرگ

 



دوست ...

 

بي دوست شبي نيست كه ديوانه نباشم

مستم اگر ساكن ميخانه نباشم

دوست آن نيست كه هر لحظه كنارش باشي

دوست آن است كه هر لحظه به يادش باشي.



دوست دارم....

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
 

چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

 
دوست دارم

کاش میدانستی



زندگی

 
زندگی زیباست با هیا هو یش تا بینهایت .....!

زندگی زیباست مثل دریا آبی ست .....!

به چشمان زیبای آبی دریا

میدخشد صدف های دریا کنار ساحل

 چون حرس میخورد دریا به درآغوش کشیدن ساحل

نمیدانم چند سالی ست در در انتظار به.....!  



هوا ...

 

هوا گرفته* غم اشک *هی میریزد دم به دم *

                                ناز من زیبا رخم .......!*

                                  ***

  با ریزش اشک .....!باران *

                             *  شمع گریان خواهدشد.  *    



صمیمیت

 

زمستان بود که گذشت ....!درد بود که پایان یافت سرد بود که تمام شد .بهار آمد بهاری با شکوه بهاری پر ازمهربانی ؛بهار پرازصمیمیت و چه زیبا خواهد بود اگر گمشده ام را بیابم.



خونه به خونه کوچه به کوچه سایه به سایه دنبال تو گشتم....

 

خونه به خونه کوچه به کوچه سایه به سایه دنبال تو گشتم....
دویدم دویدم نشونتو ندیدم
هرچی دویدم اما به جایی نرسیدم
شکستم شکستم از اینکه بی تو هستم
رفتیو بی تو اما دل به کسی نبستم
خونه به خونه کوچه به کوچه دنیا رو گشتم...
خونه به خونه کوچه به کوچه دنبال تو گشتم...





به تو فكر خواهم كرد.......

 

تمام امشب را مثل هر شب به تو فكر خواهم كرد

ميان سكوت كوچه ها و پاييزي كه بر زمين نشسته

و به تصوير تو خيره خواهم شد

و آرام آرام چكه خواهم كرد

روي همه خاطراتم.



هرگز....

 

لبخند* *را **هرگز **فراموش **مکن** حتی *موقع ای* *که

ناراحت* هستی *شاید*  کسی *عاشق* خنده* هایت* شود.

 



نگاهت.........

 

بگذار اخرین نگاهت را *(نگاه معصومانه ات)*رابا *نگاه وبی گناهت رادرک کنم ودرشهرغریب بیاد تو*باشم* تا* احساس *غریبی* نکنم.*

 


تقدیم به تو

تقدیم به تو

 

من آهنگ غريب روزگارم

غمي در انتهاي سينه دارم

 تمام هستيم يك قلب پاك است

كه آن را زير پايت مي گذارم



خدا نکند.......

به چهارسمت اصلی خواهم رفت سراغ تو ونگاههایت شمال که نیستی به جنوب نرسیده ام هنوز اما خیال می کنم جایی حدود طلوع تو را بیابم خدا نکند حوالی غروب گم شده باشی



به تو فكر خواهم كرد.......

تمام امشب را مثل هر شب به تو فكر خواهم كرد

ميان سكوت كوچه ها و پاييزي كه بر زمين نشسته

و به تصوير تو خيره خواهم شد

و آرام آرام چكه خواهم كرد

روي همه خاطراتم.

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:51 توسط |


تو اخرین هم نفس این تن غبار الود...

تو هم نباشی دیگر هیچ...

زندگی بدرود...

 

اهای تو که این همه دوری از من...

این روزا در حال عبوری از من...

اهای تو که فک میکنی سوزوندی

دارو ندارمو با دوری از من....

طاقت نداری ببینی میدونم

این همه طاقتو صبوری از من...

ستاره ها میگن پشیمون شدی

میخوای بگی که غرق نوری از من...

فک نکنم بشه با صد تا دریا

این همه نفرت و بشوری از من...

نمیدونم میخوای با قلب سنگی

 دل ببری بازم چه جوری از من..؟؟؟

 

so close no matter

how far could be much more from the hearts...

 forever trust in who we are...

and nothing else matters...

 

بهانه ی..ترانه ی..ساده ی عاشقانمی...

برای زنده بودنم...تو بهترین بهانمی....

 

                            

اگر تمام شب را در حسرت از دست دادن خورشید

گریه کنی ......

لذت دیدن ستاره ها را نیز از دست خواهی داد !

 

پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟

خواهر کوچکم از من پرسید...

من به او خندیدم.

کمی ازرده دل و غمزده گفت:

روی دیوار و درختان دیدم...

باز هم خندیدم..گفت:

من خود دیدم که مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد..

انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید...

بغلش کردم و بوسیدم و گفتم:

روزی وقتی باران بی وقفه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد..

بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد.


غربت را تنها نباید در لابه لای الفبای شهری غریب...

یا در گم شدن لحظه های اشنا جستجو کرد...

هرگاه عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند

انگاه تو غریب شده ای.

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:49 توسط |


 

ابر بر سقف زمين مي رقصيد

 

سايه در زير تنم مي لرزيد

 

باد  با نغمه اي  از دوست   رسيد  

 

قاصدك از سر گلدان دلم زود پريد

 

اين همه حادثه در آني بود

 

جز دلم هيچ كسي  ؛هيچ نديد

 

 

 

 

 

آه    ، مي گويند اين مردم  به من

 

حق    نداري شك كني

 

من به آغاز بشر در نيمه راه

 

من به ايجاد يقين در پشت  شك

 

من به يك خاك  مقدس در زمين

 

من به تقسيم غنائم بعد جنگ

 

من  به تكبير بلند يك نماز

 

من  به صد ها حرف رهبر در خيال

 

من به آمار دروغين  وزير

 

من به دزدي پشت ميز  اين نظام

 

من  به موج    هاي و هوي مردمي از بهر دين

 

من به كانديدي  كه  راي  ام   را خريد

 

من به  صد ها  وعد هاي بي عمل

 

حق  ندارم شك كنم

 

پس شما حرفي  بگوييد از يقين

 

تا يقين  حاصل كنم

 

هر چه شك  دارم به زير  پا ي خود

له كنم 

 

   

 

عاشقم اما نمي دانم چرا؟

 

بعد هر حرفي كه مي گويم به دوست

 

باز مي گويد چرا؟

 

من ميان صد هزاران  پاسخ بي پرسشم  

 

باز مي گويم چرا ؟

 

از خدا پرسيده ام ؟

 

اين چرا ؟ و آن چرا؟

 

در جوابي چون سكوت  

 

او نيز  مي گويد  به من

 

عاشقي  اما نمي داني چرا ؟

 

باز مي گويم كه من

 

عاشقم  اما نمي دانم چرا ؟

 

. سررسيد روي ميزم را ورق مي زنم تا به امروز مي رسم . با اينكه نمي

 دانم امروز چند شنبه است در چه ماهي و حتي سالي قرار دارد ؛ اما بي

 اختيار روي تيتر  جمعه مكث مي كنم و شايد تاملي بيش از يك مكث

. ايستگاهي  به افق عمر گذشته ام . درياي سكوتي به ‍‍ژرفاي همه دوست

داشتن هاي ابراز نكرده ام به همه آدم هاي دوست داشتي دور و برم .

حالا من در امروز بي تاريخ خودم روزهايي را دارم كه مي توانم به آنها

 فكر كنم .

 

چه سکوتی اینجاست

 

به خدا این همه آرام شدن بی همتاست

 

 


 

 

از هر چیزی که خسته می شوند از آن دست می کشد ولی کسی نیست به من بگوید : اگر از خودم خسته شدم چه کنم ؟

چطور باید از زیر این خستگی  که روی دوش  هایم خروار شده خلاص بشوم . بعضی وقت ها دلم می خواهد  به عالم دیوانگی سری بزنم و فارغ از همه باید ها  و نباید ها   سر کوچه دلم سر پرسه بزنم و هر کاری که دلم گفت را انجام بدهم .مثلا  روی خط سفید خیابان . روی آسفالت سیاه و داغ  بنشینم و بستنی خنک  را لیس بزنم .

وقتی  بستنی  تمام شد  کفش هایم را در بیاورم و زیر سرم بگذارم و ....

 

 

 

امسال بهار ما با نسیم مرگ زمستانی ماند . به یاد همه آنهایی که بهارشان زمستانی ماند  

روحشان شاد و يادشان گرامي

 

************************

به نسيمي ديروز

 

مرگ از كوچه نوروز گذشت

 

پدري را به زمستان پر داد

 

همه در بهت چنين حادثه اي غرق شدند

 

و كسي هيچ نگفت :

 

كه خدا خواست بچيند گل زيباي خودش را در باغ

 

بنشاند سر گلدان  دل  ما و شما

 

 

 

 

اينجا قلم در دست من

 

قرباني رفتار دولت مي شود

 

با نام دين و احتياط

 

با جرم كفر و انحطاط

 

شعري اگر گويم كنون

 

فردا به مسلخ مي رود

 

در نقطه آغاز سطر

 

شعرم به لرزش مي تكد

 

شايد بماند تا ابد

 

حرفي كه دارم در درون

 

همچون مني بسيار هست

 

در فقر آزاد قلم

 

اشعار قربان مي كنند

 

افكار ويران مي كنند

 

مردم صدايي خفته اند

 

دولت نگاهي تنگ وتار

 

اينجا قلم در دست من

 

قرباني رفتار دولت مي شود

 

 

 

 


 

 

كولي وشي در كوچه ها

 

فرياد مي زد : " آدما"

 

"هر چي كه  داريد مي خرم "

 

"اينجا ؛ نه "

 

" با خود مي برم "

 

در را گشودم ديدمش

 

با خنده ای مرموز گفت  :

 

" هر چي كه داري مي خرم "

 

"با خود از اینجا می برم "

 

گفتم :

 

"بي چيزيم را مي خري "

 

"درد نداري هاي من "

 

"يا گريه هاي دخترم را می بری "

 

"اينجا بمان تا باز هم"

 

"هر چه را دارم بي دريغ"

 

" تقديم ..."

 

او هم نخواست

 

شاید

 

او هم بهاي دار و ندارم را نداشت

 

 

 

 


 آدم ها پر از آرزو های مختلف هستند. آرزوهایی که از هر چیزی نشات می گیرد از کمبود های زندگی  تا  بلند پروازی های طمع وار  . از محبت های ناچشیده تا مهربانی های بی مرز

اما وقتی به خودم فکر می کنم و آرزوی خودم را می بینم  تمام حرف ها یم  ته دلم جا می ماند و  در سکوتم  فقط سکوت  را معنا می کنم . من فقط دلم می خواهد که بمیرم و نباشم  . دلم می خواهد  از همه آدم هایی که  با هزار عنوان  اطرافم و گرفتند  دور بشوم . نه به بهشت بروم و نه به جهنم 

 جایی که هیچ کسی آنجا نباشد . در عدم محض جایی که خدا هم راهی به آن ندارد .

همه برای یک لحظه زندگی  حاضرند بهای گزافی را پرداخت کنند و من برای نبودنم  تنها دارایی ام را یعنی جانم را با سخاوتی وصف ناشدنی تقدیم می کنم.

نه دیوانه ام و نه احمق .

فقط  از میان همه بودن ها نبودن را آرزو می کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 5:34 توسط |


 

من ساده به خيالم كه مي شه از تو گذشت

دل من دنبال تو اومد و ديگه برنگشت

به خيالم عشق و عاشقي فقط حر فه وبس

نگو عشق تو ،براي من ،ميشه حكم نفس

به گمونم كه تو هم يكي ازاون ديگروني

من همونم كه مي گفتم عشق و عاشقي دورغه

ولي حالا زندگيم بي تو ببين چه بي فروغه

در به در ،كوچه به كو چه،توي هر شهري كه ميرم

در هر خونه رو مي زنم ،سراغ از تو مي گيرم

اون چشات با من چه كرده؟تو چه آوردي به روزم

كه مي خوام تا آخر دنيا به پاي تو بسوزم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 5:32 توسط |


 

 "خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم"

 

 

 
 

  "چيز مهمي نيست عزیزم ، کاملا خوبم ...دارم براي قاب عکست ميخ مي کوبم ...بر روي اين ديوار سرد لعنتي ، يا نه....! ...روي دل ديوانه ي هميشه آشوبم ! ...سر دردهايم ؟ دائمي ، هميشگي ، عادي ست! ...حل مي شود با قرص هاي سبز مرغوبم! ...غمگين نشو از زخم بر پيشانيم وقتي   ...بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم ! ...هي پلک بر هم مي گذارم از سر اجبار ...شايد به چشمانت نيفتد چشم مرطوبم ...اينبار اگر لب وا کند اين چشمه هاي اشک ...ديگر به سر وا کردن اين زخم مغلوبم ...دائم در و ديوار را پر مي کنم از تو ...از نامه ها ، از عکس ها ، از عشق مکتوبم! ...اين بغض ها و اين نفس هاي گره خورده...دارد گواهي مي دهد از وضع مطلوبم !! ...تو گونه هاي خيس من را پاک خواهي کرد ....من ، سر بر اين ديوار هاي سرد مي کوبم!"

 

 

 
 

 "سکوت عجيبي دارد اينجا

 ديگر تنها من مانده ام و خيال بودنت

 خنده هايت و نوشته هايي که ...

 با خود چه کرده اي!؟

 با من چه مي کني !؟

 دلم برايت تنگ مي شود وقتي مي خوانمت

 وقتي بلند بلند مي خوانمت تنهايي عجيبي است

 ديوانه ام مي کند

 گاهي وقتي مي دانم

 ديگر برق چشمانت را توان ديدن نيست ...

 کاش اينجا بودي

 درست روبروي من

 سکوت مي کرديم و در آن سکوت مي خوانديم همديگر را "

 

 

    "امروز سرگشتگي هايم را فروختم
شايد به بهاي يک لبخند
لبخندي که شايد هيچ وقت چشمهايم را ننوازد
امروز کوله بار سنگين اين سفر را حراج کردم
قيمتش را مي خواهي؟؟؟ارزان است
ارزانتر از ناچيز ترين جنس بساط يک دستفروش
به قيمت ذره ذره ي وجود من
من را مي شناسي؟
ميداني که ميدانم...
مي دانم ، من  خودم را از خودم دريغ کردم ...
امّا سوگوار اين لحظات نيستم
تنها سوگوار تمام خاطراتي هستم،
که برگ برگشان را در ناباوري اندوهبارم مي بايست به دست باد بسپارم...
چرا که حالا خوب مي دانم هيچ کدامشان نه خاطره
که تنها توهمي درخشان از آنچه هستند که ممکن است خاطره بناممشان
من ديگر به دنبال توهم يا حتي روياهايم هم  نيستم.میخواهم با هم باشیم... آن هم بدون خواب و خيال. "

 

 

 

 

 

نمی دانم کی شاعر شدم ..                       

فقط می دانم که شب قبل تو به خوابم آمدی

و صبح

             که بیدار شدم بالشم لبریز شعر بود و گریه...

  

 
 
 
 
WISH I WAS YOUR LOVER
"كاش معشوق تو بودم
You know I got this feeling that I just can’t hide
مي دوني يك احساسي دارم كه نمي تونم پنهان كنم
I try to tell you how I feel
سعي مي كنم كه بهت بگم احساسم چيه
I try to tell you about I’m me
سعي مي كنم كه بهت بگم ولي من
Words don’t come easily
كلمات به آساني نمي آيند
When you get close I share them
وقتي تو نزديك مي شي او نا رو تقسيم مي كنم
I watch you when you smile
من تماشات مي كنم وقتي تو لبخند مي زني
I watch you when you cry
من تماشات مي كنم وقتي تو گريه مي كني
And I still don’t understand
و من هنوز نفهميدم
I can’t find the way to tell you
راهي رو براي گفتن پيدا نكردم
I wish I was your lover
اي كاش معشوق تو بودم
I wish that you were mine
اي كاش تو مال من بودي
Baby I got this feeling
عزيزم من اين احساس دارم
That I just can’t hide
كه نمي تونم پنهانش كنم
Don’t try to run away
سعي نكن فرار كني
There’s many thing I wanna say
خيلي چيزهاست كه بايد بهت بگم
No matter how it ends
فرقي نمي كنه چطوري تموم بشه
Just hold me when I tell you
فقط به من گوش كن وقتي كه بهت مي گم
I wish I was your lover
اي كاش معشوق تو بودم
I wish that you were mine
اي كاش تو مال من بودي
Baby I got this feeling
عزيزم من اين احساس دارم
That I just can’t hide
كه نمي تونم پنهانش كنم
Oh I need is a miracle
چيزي كه من مي خوام يك معجزه است
Oh baby all I need is you
عزيزم همه ي چيزي كه من مي خوام تويي
All I need is a love you give
همه ي چيزي كه مي خوام يك عشقي است كه تو به من بدي
Oh baby all I need is you
عزيزم همه ي چيزي كه مي خوام تويي
Baby you
عزيزم تو
I wish I was your lover
اي كاش معشوق تو بودم
I wish that you were mine
اي كاش تو مال من بودي
Baby I got this feeling
عزيزم من اين احساس دارم
That I just can’t hide
كه نمي تونم پنهان كنم
I wish I was your lover
اي كاش معشوق تو بودم
I wish that you were mine
اي كاش تو مال من بودي
Baby I got this feeling
عزيزم من اين احساس دارم
That I just can’t hide
كه نمي تونم پنهانش كنم
I wish I was your lover
اي كاش معشوق تو بودم
I wish that you were mine
اي كاش تو مال من بودي
Baby I got this feeling
عزيزم من اين احساس دارم
That I just can’t hide
كه نمي تونم پنهان كنم
Just wanna be your lover
فقط مي خوام كه معشوق تو باشم
Just wanna be the one
فقط مي خوام تنها (يكي ) باشم
Let me be the lover
بذار معشوقت باشم
Let me be the one
بذار تنها ( يكي ) باشم
Yeah Yeah 
آره آره ."
 
 
 

 

"زیر این آسمان، با هم به دقیقه ها گوش می دادیم

و صدای سرخ زندگی را می شنیدیم

و من با همین خیال آرام تو، بال فرشتگان را لمس می کنم

و برق بلورین بال های شان را به چشمانم می نشانم.

دستانم را در دستانت بگیر؛

آتشی که نور آن، شب را به خورشید پیوند می زند، در دستان ماست"

 

 

 

 
 

   "اي که روحم را سرگردان کردي ، سلام:

 

سلام مرا بپذير همان گونه که شايسته ي پذيرايي ست . پذيرايي پيک عاشق ، توسط معشوق ،

دوستانه و صميمي !!

بيشتراز آن که برايت بنويسم ، جدالي داشتم ميان عقل و دل !! عقل حکم کرد و دل نپديرفت . دل

اقرار کرد و عقل حيران ماند !

مي بينم سياهي چشمانت را که مرا در تاريکي و ظلمت خود گرفتار کرده .

مي نويسم از تو و از تو مي خواهم ، مرا براي عبور از جاده هاي سبز زندگي که رو به بي نهايت

مي رود همراه باشي . از تو مي خواهم با من هم نوا گردي تا با هم سرود خوشي زندگي را زمزمه

کنيم . مرا بپذير اين گونه که هستم . صادق و بي ريا . همان گونه که من تو را پذيرفتم .

همان گونه که هستي صادق و يکرنگ .

بيا و قدمي کوتاه در کوچه باغ دل عاشقي ديوانه بگذار . تو ناخواسته چند صباحيست که عابر اين کوچه

هستي . بيا و با من از سر سازگاري بنايي بساز به وسعت دل هاي دريايي مان و پاکي

قلب هايمان ..."

 

 

 

 
 

"ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري،ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد....ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي تا به حال نوشته بودم ؟؟؟؟به گمانم نه!!!!!پس اينبار برايت مي نويسم ,که دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند, مي‌خواهمت هنوزگاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند,اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرندمي‌خوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند...هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که:

دلتنگت شده ام به همين سادگي"


 

 
 

  

"پروردگارا !

 

دلم میخواد زار زار گریه کنم ،

 

 برای همه ی اتفاقهایی که می افتن و

 

              باب میلم نیستن .

 

اما دیگه هیچ اشکی برای ریختن ندارم ،

 

                       دلم پر از غصه و هیاهو ست.

 

دریغ !

 

  دریغ از سنگی که بتونم به جایی بزنم

 

    تا لا اقل عقده هام خالی بشن و    

  

                 دریغ از جایی که حتی اگه سنگی هم

 

                      می بود به آن میکوبیدم.  

 

                                         دریغ!!!!!!!!!!!!

 

 

پروردگارا !

 

امروز نه اشکی دارم ،

 

               نه سنگی و

 

                 نه دیگر دلی

 

                                   که حتی آرزوی داشتنت را در آن داشته باشم .

 

بلور دلم را شکستند!"

 

 

 

 

 

   "و اينبار..... !!
 

سلامم را مي نويسم كه زحمت گشودن لبهايت براي پاسخش را نبينم,نكند لبهاي نازنينت را براي پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشايي اما از روي اجبار...فدايت شوم،همين كه ته دلت چيزي مثل پاسخ تكان بخورد برايم كافي است.

مي دوني دلم ميخواد يه جوري زندگي كنم كه آدما بهش ميگن عجيب فقط به تو سلام كنم ، فقط با توحرف بزنم ، فقط واسه تو دعا كنم ،فقط تو چيزيادم بدي ، دستم فقط تو دست تو باشه ،فقط تو صدام كني ،فقط مال تو باشم ، به جاش توهم فقط مال من باشي !به اندازه ي كافي تا حالا زخم حسادتهامو بستي ،تو اين عصربي مهري كه روهويت آدما قيمت ميذارن ،نكنه هوس كني بيمار عشقتو عوض كني نكنه خستت كنم ، نكنه بري سراغ يكي ديگه كه جنون عشقش كمترفوران مي كنه و به قول خودت آبروتو كمتر مي بره ، نرو......!!من به اون آدما ، به همشون گفتم اين نوشته ها مال توان..............!!خلاصه كه حسابي رو اسم همه خط كشيدي ، رو تموم شماره هاي جدول دلم ، عمودي ، افقي ، اون خونه سياها ، اون حرفاي جا افتاده ،اون خط هاي وسط ، همش خودتي ، همش تويي....!!آخر من از دست تو چيكار كنم ؟؟؟قول ميدم اگه اوني كه ميخواي نيستم ، يادم بدي زود ياد مي گيرم هموني ميشم كه ميخواي ، مثل حال و هواي آسمون يه وقت نم نم ،يه وقت رعد و برق ، يه وقت تگرگ گاهي هم آفتاب ، بستگي به چشماي تو داره ، اينجوري خوبه ؟ آره ؟اونوقت ممكنه دوسم داشته باشي ، اگه نمي توني دوسم داشته باشي لااقل يه قولي بهم بده ،بيشتر از اين از چشات  نيفتم ......!!  

 

 
 

   "چه تنهایی شلوغی است تنهایی من!

     آن زمان که اطرافت پر است از دوستان خوش سخن و رنگین پوست

     که از رنگین بودن آنها به تنگ آمدی و در حسرت یک رنگ بودنشان سینه ات مالامال غم است!

کاش ﻣﻰ‎‎‌‍فهمیدند که : "قالی از صد رنگ بودنش زیر پا افتاده است"

کاش ﻣﻰدانستند باید دوست بود تا اینکه از دوستی سخن گفت.

کاش معنی این پیمان مقدس را ﻣﻰدانستند.

و من اکنون ﻣﻰفهمم که چرا درد را باید با چاه گفت!

      و این روزی است که در ازدحام تنهایی خود غرق ﻣﻰشوم!!!

 

 

 
 

    "آري من همان عاشقم !

آري من همان عاشقم ، يک عاشق دلسوخته ، يک عاشق تنها ....

يک کلام عاشقم ولي يک عمر اسير ... اسيري در يک قلب سرخ ...

آري من همان مجنون قصه هايم و يک عمر به دنبال ليلي چشم به راهم...

لحظه هاي سخت را پشت سر ميگذارم به عشق ليلايم ازهفت آسمان خواهم گذشت...

در جاده ها ، از سختي ها ميگذرم تا به مقصدم که همان خانه ليلايم است برسم...

آري عاشقم يک عاشق چشم به راه ،عاشقي که مدتهاست درغم انتظارنشسته است...

درآتش فاصله ها سوخته است ،در گلدان طاغچه تنهاييها شکسته است وهماني که تمام

درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است...

آري من همانم که به او ميگويند ديوانه .... به او ميگويند آواره....

من همانم که لحظه هايم را به  ياد عشقم سپري ميکنم ... با ياد اواشک مي ريزم و در

 کوچه دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد ميزنم...

فرياد مي زنم تا تمام پنجره هاي خاموش با فرياد من روشن شوند وبگويند اين ديوانه

کيست؟ آري اين ديوانه همان هست که جايش در قصه ها بوده ...هماني است که نامش دراين دنيا مانده و يادش هميشه وهميشه يک عاقل را نيز مجنون

 ميکند... آري من همان عاشقم ، يک عاشق دلشکسته ....

 

همان عاشقي که به او ميگويند ديوانه"

 

 

 

 

 

    "حرف و کلام اگر از تو باشد عشق است، ولی اگر نبود حرفی از خودت حداقل بگو آدمهای آنجا چکار می کنند؟ بگو هوای آنجا چگونه است؟ بگو آنجا نگاهها چه رنگی است؟ بگو عاشقی چگونه تلفظ می شود؟ بگو دوستت دارم ها را چگونه ابراز می کنند یا پنهان؟

باز هم می گویم حرفی از خودت باشد که بهتر و من فقط این یکی را تشنه ام و به هوای این یکی است که همیشه ی خدا منتظرم. راستی چرا همه حرفهای تو برای من تا میاید شکوفه کند، می خشکد؟ چرا تا بهار دلت در باغ نگاه من میاید حلول کند انگار همه ی تو پر می شود از زردی پائیزی همه ی دنیا؟ چرا همین که می خواهد هیزم من با آتش تو شعله بگیرد خاموشی حرف اول و آخر می شود؟ چرا وقتی با هم نیستیم این همه حرف طغیان می کند در دلهامان و به محض دیدن های کوتاه، انگار چهل سال است که همه ی آن حرفها مرده اند؟

باز هم نگفتی از آنجاها چه خبر؟

خلاصه از آنجا تا اینجا به افق دلدادگی فرسنگها فاصله است. و تو مرا به بی خبری متهم نکن که اگر معیار بی معرفتی باشد تو مجرمی با هزار شاهد و مدرک.

من هنوز هم منتظرم تا تو بیایی و بگویی از آنجاها. بگویی آنجاها چگونه است که که من با آنجاها غریبم و با اینجای بی تو غریب تر؟ بگویی چرا چله نشینی غریبانه ی من با نگاه آفتابی تو پایان نمی گیرد؟

و باشد که اگر بیایی اینجا هم مثل آنجا رنگ و رویی و عطر و بویی بگیرد. کاش بیائی!

 

تو که نباشی همه جا بوی غربت می دهد. تو که نباشی همه ی برگها زرد می شود. تو که نباشی هوا همیشه ابری است و همه ی ثانیه ها بی برکت و همه ی موجها بی ساحل و همه ی ابرها بی باران و همه فصلها پائیز و همه ی دردها بی درمان و ...
و خلاصه رفیق! همه چی بی ریخت!"

  

 

 

 

 
 

"مرا اینگونه باور کن:کمی تنها,کمی بی کس,کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده,خدا دیگر کجا رفته...؟

نمیدانم,مرا آیا گناهی هست؟؟؟که شاید هم به جرم آن ,غریبی وجدایی هست...

 

مرا اینگونه باور کن...!!!"

 


"نميدانم چرا وقتي ميخواهم با تو بگويم اول سراغ درد و دل هايم ميروم ،


               درست همان هايي كه هيچگاه سراغشان را نمي گيري ......

نميدانم چرا با اينكه  ، هيچگاه ازمن نميگويي ، من هميشه از تو مي گويم

 راستي ! من خيلي دلم برايت تنگ ميشود

             وهر بار اين دلتنگي هايم را با لحظه ها را در ميان ميگذارم

هر چند كه خوب ميدانم اين لحظه هاي من با لحظه هاي تو ، زياد فاصله دارد

وبعيد ميدانم ، حتي اگر اين لحظه ها هم خيال نامردي در سرشان باشد و اسرار

 خلوت مرا فرياد بزنند

       باز هم از من ،  صدايي به تو برسد ..............................

بگذار خيالت را راحت كنم  ، كه من حتي اگر هيچگاه دوستم نداشته اي و يا دوستم نداشته باشي

          دوستت دارم و همواره دوستت خواهم داشت................. !!

        هر چند كه اين را هم ميدانم كه هيچگاه خيالت از بابت من ناراحت نيست

                         چرا كه حتي لحظه اي هم به من فكر نميكني..!!

 لااقل بگذار بگويم حرفهايم را با نت

                                     شايد اين نت بتواند پلي از ما سازد.........

نه ، نه ، نه

بگذار اينجا راحت تر باشم با تو ، با تويي كه قرار نيست نوشته هايم را بخواني

بگذاراين دفتر دستك هايم را كنار بگذارم  و با چشمانم بجاي قلبم با تو حرف بزنم

 نه ! يادم رفته بود تو كه حتي از نگاهي به من دريغ ميكني ، راز چشمانم را چگونه خواهي خواند

اصلا بگذار تا خودم باشم ، و بين من و تو و حرفهايم

                                     نه قافيه اي باشد، نه رديفي و نه حاشيه اي

       ديگر كنايه هم نمي زنم ، از گله و گلايه هم خبري نيست

شايد اينبار، اين لحن لطيفم به دلت بنشيند !!

پس حالا تنها با زبان خودم با تو حرف ميزنم:

..." 

     

 

 

 

 

 

 

"حالا كه تو نيستي ..............!!

تا بحال به اين موضوع فكر كرده اي چگونه مي توانم اندوه بزرگي كه

 در گلو دارم

و به واسطه اش هر لحظه بغضي در من به اشك مي نشيند را مهار

كنم ؟؟!!

حالا كه تو نيستي ، من با وجود همه ي دغدغه ها و دل مشغولي هاي

روزمره

و با وجود خستگي ، با پيدا كردن كوچكترين فراغتي ، دل به صبوري

 كاغذ ها مي بندم

حالا كه هر شب چشم به ستاره ها مي دوزم، ميخواهم فرياد بزنم :

اي ستاره ها !!

مرا مي شناسيد ؟؟؟

آهاي ستاره اي كه در آنجا راحت نشسته اي ، مرا مي بيني ؟؟

از نوع بشرم ، شناسنامه اي دارم كه بر خلاف شناسنامه ي تو ، چند

 برگ است.

اولش تولد  و آخرش مرگ ، و در ميانه ي راه ، دل سپردني ، وصلي

 و زايشي ..........

گفتم از نوع بشر . نترس ستاره ، اگرچه حقيقت دارد ما آدميان مي

آفرينيم ، مي سازيم ،

ميكشيم و ويرا ن مي كنيم ،بهبود مي بخشيم .................

بعد ستيز از سرمي گيريم ، اشك مي ريزيم و دروغ مي گوييم و

                            در اندك زماني حقيقت را مي ستاييم .......!!

آري ستاره !! مگرنشنيده اي كه اينجا ، عده اي ندارند تا بگذرانند و

 عده اي

         داشته هاي خويش را ذخيره مي كنند براي روز مبادا.........!!

مگر نشنيده اي كه اينجا ، سر زمين دلهاي شكسته است..............

؟؟؟ !!

مگر ، نگفته اند كه تنها دليل غمها ، فاصله هايي ست كه بين قلب

 هايمان مي افتد .......؟؟!!

مگر نديده اي اشك هاي آدم هايي كه به خاطر بي وفايي ديگران ،

              هر لحظه و هر لحظه مثل رودي جاري ست ............!!

مگر به تو نگفته اند كه اينجا ، دراين سرزمين دير زماني ست كه

ديگر واژه هايي مانند

            دل به دل دارد راه ، به هيچ نمي ارزد ؟؟

مگر به تو نگفته اند كه سالهاي درازي ست كه راه بين قلب ها مسدود

 است ........؟؟؟

مگر به تو نگفته اند ، ما همگي در بازي روزگار بازنده ايم ،

       چرا كه هرروز بيشتر مي كوشيم كه تنها وتنهاتر شويم....!!

و در اين اوضاع من نميدانم چرا، آشناي سالهاي دورم را در ازدحام

اين همه آدم گم كرده ام

 و هر چه چشم مي چرخد بيشتر احساس غريبگي مي كنم .........

   بيشتر احساس ترس و تنهايي در جانم رسوخ مي كند ...........

 

حالا كه ديگر ، خواب از چشم هايم فراري شده و تنها مونسم ، كاغذ

 هاي روي ميزم است              

دلم براي مهرباني هايي كه ندارم  تنگ شده است

   و براي آن آشنايي كه مرا از دنياي سكوت نجات بدهد، ميتپد...!!

 

 جوابم را بنويس پيش ازآنكه، غريبگي بيشتر از اين در جان و دلمان

رخنه كند.......!!!  "

 

خاطره های سرد

 

 

            

             "هر بار که میدیدمش ساعتها گريه مي کردم! آخرين بار که به سراغش رفتم

ديوانه وار مي خندیدم. وقتي حالت استفهام را در نگاهش  ديدم، با طعنه گفتم:

تعجب مکن چرا مي خندم. من ديگر آن زن سابق نيستم! بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي

 و من هاي هاي گريستم!

تازه حرفم را تمام کرده بودم که يکباره قطره اشکي سرگردان در گوشه چشمم لنگر

انداخت! با طعنه گفت: بنا بود گريه نکني! پس اين اشک چيست؟!

اشک را با دست پاک کردم و فيلسوفانه گفتم: اين؟ اين قطره اشک نيست!

نقطه است! مي فهمي؟ نقطه! اين آخرين نقطه ايست که به آخرين جمله آخرين فصل

کتاب ايمانم، به عشــق مردان گذاشتم! مــــن ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم!...

جــــز به يکپــــارچگيشــان در نامردي!.."


 

 


 

 

"من ياد گرفته ام كه بي طرفه عاشق باشم 

از آن بازي هاي كودكانه كه در هياهوي كودكان تنهايي بازي مي كردم ندانسته

اكنون عشق را هم به تنهايي پرواز مي كنم

و چه وسعت عجيبي دارد آن آسمان بي كرانه ي خواسته هاي من تا به تو برسم

مي خواهم تا آخرش همينگونه عاشق بمانم

دوستت دارم به تنهاي    نه فقط براي تو   بلكه براي تنهايي !!!"


 

 

      "زيبا سلام !

ديگر نه خط قهوه اي مانده كه روي فنجان فال من و تو نيفتاده باشد

و نه شعر حافظي كه در جواب نيت بعد هايمان در نيامده باشد.

هر كدام از خط ها و شعرها چندين بار اقبالشان را آزموده اند و

گاه دلخوش و گاه  ديگر پريشانم كرده اند.

ستاره ها هم كه ديگر حرفشان را نزن،از تمامشان بيزارم.

انگار زمانيكه خورشيد براي تولد آنها نور پخش ميكرد ، آن دو تا

ستاره ي من و تو جايي پشت ساحل آسمان براي به دنيا نيامدن

مشغول راز و نياز بودند .شايد هم آمده اند و

                                       مدتهاست رفته اند گل بچينند.........!!

 تو هم كه انگار كسي ، چه ميدانم دستي نامرعي كوك گيتار اعصاب

نازنينت رابرهم زده است وشايدهم ديگراين سيم براي نواختن ترانه هايت

مناسب نيست كه كمتر سراغ دست نوشته و نوشتن مي روي آخر حالا ها

فقط چيزها دل آدم ها را نمي زنند.مد شده است گاهي آدم ها كسانشان را

هم عوض مي كنند ، بگذريم...............

عصري كه عشق را با الف بنويسند بهتر از اين نمي شود.

دقت كرده اي آدم ها دو دسته اند : يا نامه مي دهند يا ادامه .

آن ها كه نامه مي دهند مختصري عاشق ترند، آن ها نامه مي دهند و آن

آدم هاي مقابل به آزارشان ادامه...............

مهم نيست ، اهل تمنا نبودم و نيستم  نازنين دلم  !

محض رضاي خدا يك بار به سبك آدم هاي خيلي عادي كه هميشه

براي جواب دادن به نامه ا ز هر كس كه باشد عزا مي گيرند با حرص

پاسخ نامه را بنویس ببينم دنياي بي رؤياي فردا دست كيست ؟؟

يا دست كم قرار هست به ما هم برسد يا نه ؟!

به فرض مثال كه ديدار ، داغ را تازه مي كند اما اگر آن ديدار هميشه ي

ارغواني ها بعدها وقتي باشد كه داغي نباشد چه ؟؟؟

باشد ديگر از رسيدن و نرسيدن نمي نويسم ، هرجا دلم هوايش را كرد

نقطه چين ميگذارم يكي براي رسيدن و دو تا براي نرسيدن ،

آخر اگر رسيدن باشد يكي شدن است ونرسيدن يعني هنوز آن دو تا

 دورند تا رسيدن .

از حق نگذريم چه زود بروم هاي سؤالي جايشان را

 به مي روم هاي امري دادند !!!

نمي دانم شايد دلت اهل شكايت نيست،ديگر نه حرف از مشغول بودن

ميزنم ، نه آمدن و نه ماندن .يك نتيجه ي شبانگاهي به من آموخت اگر

كسي،فكري،دلي يا حتي شماره اي،بخواهد مشغول كسي باشد  شب وروز

وماه و خورشيد نمي شناسد .اگر كسي دلتنگ ديگري باشد آمدن و ديدنش

اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش مي اندازد و اگر اهل ماندن باشد

نياز به سفارش نيست !!

خلاصه كه خلاصه اش كنم اين بار از اون دفعه ها بود كه هيچ بهانه اي

 نبود براي نوشتن ، ياد تفاهم نقره اي مان بر سر قانع كننده ترين دليل

عالم افتادم اين بار فقط دلم خواست ، خواست تا بي بهانه بنويسم و

من هم نوشتم و حالا چون تقريبا تمام چيزهايي كه دلم

 دلش مي خواست بداني را گفت و من تجربه كردم وبرايت نوشتم ....

ديگر حرفي نيست،سفارشي نيست جز اينكه :

    چشمايت يه كم كاشكي هواي منو داشت.....!!

فقط همين !

كسي كه دست خودش نيست اما اگر نخواهد هم، هميشه به تو فكرمي كند........!!"

 

 
 

   يك تكه سلام،

"دو فنجان مكث و چند نقطه چين به احترام نام قشنگت

اي كاش مطمئن بودم نامه ام را يك جاي امن نگه مي داري تا راحت پس از سلام،

نامت را مي نوشتم و نوشتن نامت براي قطره هاي اشكم عقده نمي شد .

اما حيف مي ترسم تو نامه ام را كه پاره مي كني اسمت هم ................

پس بگذار عقده ي من و حرمت تو هردو حفظ شوند ، اين هم سرنوشتي ست .

دورترين نزديكم چگونه اي ؟؟؟

هنوز هم باور نكرده اي من يك فرق عجيب با همه ي آدم هاي

 اين دنيا دارم.....؟؟؟

الهي چشم به راه هيچ كس نماني ، نگراني بد درديست، يك

 نگاه گاهي انسان را

به اشد مجازات مي رساند.

دوري ات را باور نمي كنم ، هرچند كه اگر اينجا بودي با آن سحر قشنگ نگاهت

 شانه بالا مي انداختي و مي فهماندي كه فعلا چنين است ، حق با توست.......

هميشه سر من پايين است و شانه هاي تو بالا،

               مهم نيست فداي سر آرزوهاي به بار نشسته ات !

من خودم هم نمي دانم چرا چيزي را كه مي دانم پاره اش مي

 كني اين قدر بادقت و

تميز مي نويسم ، شايد هم خوب ميدانم همين كه برق نگاه تو آتش به واژه هايم بزند

تا ابد برايم كافيست ، به سياه كردن كاغذم نگاه نكن براي سپيد ماندن دفترغصه هايت

خيلي دعا مي كنم .

مي دانم حرفم را گوش نمي كني ، به خاطر خودت كمي مراقب خودت باش !!

زمستان تو را خوب نمي شناسد مي ترسم اشتباهي تو را مريض كند ،

اگر نامه را تا آخر خوانده باشي كلي منت گذاشتي،اگر نخواني هم

                    هر چه از تو رسد زيباست....!!  

خب ديگر از دور غبار نشسته بر پنجره هاي نيمه باز تفكرت را مي بوسم

كسي كه تو فرق ميان او وديگران را احساس نمي كني اما او مي داند كه

بي اعتنايي تو معنايي دارد كه آن را تنها مجنون فهميد و بس ..........!!كاش بازم منو ببخشي كه واست نامه نوشتم"

 

 

 

  " اي كاش آرزوهاي بزرگ تو در دستان كوچك من بود تا

            به تمامي، آن را به تو مي‌بخشيدم.

به دستانت نگاه كن..آرزوهاي كوچك من در دستان بزرگ

         توست چه هراسان مي‌نگری............؟؟!!"

 

 

 

"تقدیم به:کسی که هيچگاه حرفهاي دلم را به مسخره نگرفت... از تو ممنونم كه هيچگاه مرا به خاطرشيطنت هاي كودكانه ام سرزنش نكرده اي"

 

 

 

 


 
 

"من صبورم اما.....به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم.....!

من صبورم اما.....چقدر با همه ي عاشقيم محزونم و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ.....مثل يک شبنم افتاده به غم مغمومم!

من صبورم اما.... بي دليل از فقس کهنه ي شب مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را از شب متروک دلم دورکند مي ترسم

من صبورم اما.....

اين عشق صبر نمي داند چيست.....!!!" 

 


 
 

"خدا به حوا گفت :

              آغوش آدم را نچش و سیب ممنوعه را نخور

                              وگرنه به دوزخ می روی و از بهشت رانده میشوی

  حوا به خدا گفت:

            آغوش آدم را خورده ام و سیب ممنوعه را چشیده ام

                                                                              آغوش آدم خودش بهشت است"

 

 

 
 

 

"بنويس فریبا...بنويس

بنويس فریبا...بنويس اين لحظه هاي  تهوع آور را.... 

بنويس فریبا...بنويس كه اگه روزي گذرش به اينجا افتاد بخواند كه كرم هاي انزوا

چگونه بند بند اندامت را بلعيدند و كسي دم بر نياورد

محض رضاي خدا بنويس فریبا! روزهاي باقيمانده خيلي كوتاه اند....

بنويس از وسعت دلتنگي هايي كه هيچ كس دركشون نكرد...بجز خطرناک ترین موجود...

بنويس از روزهايي كه پا به پاي ابرها چشمات باروني بود...

بنويس از سيگاري كه زير باران خيس شد و مثل خودت شكست...کی بلندت کرد؟؟؟...ای ابله فراموش کردی؟؟؟

بنويس از غربتي كه شاهدخت سرزمین ابدیت در دلت به پا کرد...بنویس از خارها...

بنوس از كسي كه با شنيدن صداش دست هاي نحيفت مثل بيد ميلرزند...

بنويس از رهگذري كه ديگه هيچوقت نمياد...بنویس از رهگذری که ماندنی ست...

بنويس تا شايد طعم گس تنهایی از ميان رگهاي متورم شقيقه ات فراموش شوند..

كيست كه نداند  چگونه سالهاي سال تابوتت را به دوش كشيدي و با دستات (همان

دستهايي كه همه ميدانند آلوده نيست!)كفن احساست را دوختي و از خدايت هيچ نخواستي

جزچند ثانيه خلسه،آنهم به نيت چند سال دوست داشتن و همين!

بنويس آن دختری را كه هيچ گاه گناه بزرگي مرتكب نشد اما در آخر او را به خاطر گناهان

كوچك به دار آويختند!

بنويس فریبا

بنويس...

...

..

."

 

 

...رنگين كمان پاداش كساني است ، كه تا اخرين قطره زير باران ميمانند....

"  و تو اي زيباي من...

رنگین کمان را به تو هدیه خواهم کرد...!

تو را دوست خواهم داشت

تو را که همچون پرواز زیبا ودلپسندی

همچون عشق...

تو به صدای آواز پرستو های عاشق می مانی،

اما پرستوی سفر کرده ی من...

مهلتی نیست،برگرد...

برگرد...!

بیا تا آسمان مه گرفته ی زندگی را

با ستارگان عشق زینت دهیم

و

تو همچون ماه...!

ای یار سفر کرده ی من..

برگرد،

 

بیا عشق را باور کن

همه ی پرستو ها به خانه ی خویش بازگشته اند

اما پرستوی من...

 راه بازگشت را فراموش کرده،

عشق را از یاد برده،

.....

باور دارم،امروز خواهی آمد

برگرد."

 

 

 

"آري ديگر نشان من در تفكر تو مرده است

ديگر مرا در غسالخانه عشقت شستشويم داده و در گورخود خواهي هايت

به خاكم سپرده ايي و اكنون سرشكسته از فردايي كه ساخته بودم

و ناكام از روياهاي درازم


غرورم را به زير پايت مي افكنم تا باز هم تو را داشته باشم .

اما ديگر مي دانم:

 

ديگر من نيستم

ديگر تو نيستي "

 

 

 
 

    "ای تمام باورهای عاشقانه ام ......

                                      تمنای چشمان سیاهم را به چه فروختی؟؟؟؟؟؟؟؟

به موحبتی دروغین .....؟؟؟

                                                 به اندکی عشق......؟

 

                  یا به تمنای نگاهی دیگر؟؟؟؟؟؟؟"

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:4 توسط |


داب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
آیا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:4 توسط |


بوسه ...

 

دوستم داشته باش دوستم داشته باش بادها دل تنگ اند دست ها

بیهوده چشم ها بی رنگند

 دوستم داشته باش شهر ها می لرزند برگ ها می سوزند یاد ها می گندند

باز شو تا پرواز سبز باش با اواز اشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده

دوستم داشته باش ابرها در راهند

دوستت دارم ها چه کوتاه اند اه چه کوتاه اند

دوستت خواهم داشت بیشتر از باران گرمتر از لبخند داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ناب تر بارور خواهم شد

دوستم داشته باش برگ را باور کن افتابی تر شو

دوستم داشته باش ابرها در راهند دوستت دارم ها اه چه کوتاه اند اه چه کوتاه اند

خواب دیدم در خواب اب ابی تر بود روز پر سوز نبود زخم شرم اور نبود

خواب دیدم در تو رود در تب می سوخت نور گیسو می بافت باغچه گل می بافت

دوستم داشته باش عطرها در راه اند اه دوستت دارم ها چه کوتاه اند چه کوتاه اند


دوستم داشته باش ابرها در راهند بادها دل تنگ اند...
 

کلمات از من میگریزند و من در اندوه ناب ترین ونایاب ترین واژگانی که به قهر از لای انگشتان یخ زده واز دشت

حافظه ام گریختند در غربتی تلخ هاهای گریه می کنم اما کسی را مجال دیدن گریه من نیست

من با خویش و بدون حضور همه هست که می گریم بر زخم هایی که بر بال احساس خویش زده ام

بر فرصت های نابی که از کف داده ام وبر گریزی که کلمات از من داشته اند!
 

دیگه به خوابم نمی یاد، چشمای مهربون تو

قهری مگه با دل من یه شب بیا بهم بگو

مرز دستای من وتو فاصله روداد می زنن

قفل لبامون تابه کی سکوتو فریاد بزنن

دیگه نگاه پنجره ام به غیره تو دل نمی ده

این دریای طوفان زده ، نشون از ساحل نمی ده

شب میگه که ستاره هام خواب تو رو ندیدن

دیگه تو رویام نمی یاد تصویر باتو بودن

چرا به خوابم نمی یاد چشمای مهربون تو

نگو که قهری با دلم جز این ندارم آرزو
 

دلم مي‏خواهد همه سوزم تو باشي


وفا دارم شب و روزم تو باشي


دلم مي‏خواهد اگر ياري گزينم


كه با او دل به دل ورزم تو باشي


دلم مي‏خواهد درون كجابه خيالم


اشك ريزان زپي دلداغده‏ام تو باشي


دلم مي‏خواهد شمع فروغ مجلس بزم ياران


گر باده عشق نوشم‏، مي سارم تو باشي


دلم مي‏خواهد باران جوشيده ز غبار زندگانيم


ز تب مشوقه‏ام گر ببارد تو باشي


دلم مي‏خواهد بوسه عاشقانه ز گونه‏ها بگيرم


در پس ساها دوريت اوا و آخرش تو باشي

 


آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد

دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:0 توسط |


 

 

زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگی یعنـــــــــــــــــــــــی چــــــــــــــــه ؟  

که دمی بودن و در بازدمی جان دادن 

و در این فرصت اندک بودن 

من و تو در پی غربت ،  

بـا دلی سنگ تر از سنگ خدا 

بی تفاوت رفتیم 

و کنون در به در لبخندی 

در سرانجام نفس های پسین 

به در خانه دلها به گدایی رفتیم 

و چه بیهوده و تنها 

همه کس افسرده 

همه دلها مرده

زندگی یعنی چه ؟    

که دم و بازدم تنهایی 

و نگاهی بر در 

کـــــــــــــــــه تــــــــــــــــــو کـــــــــــی مـــــــــــی آیـــــــــی ...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:56 توسط |


                                        بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است

                             نغمه ام دلگیر و افسرده است

                                 نه سرودی نه سروری

                                   نه اوازی نه شوری

                          زندگی گویی ز دنیا رخت بسته است

                          یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است

                          این چه ایینی چه قانونی چه تدبیریست

                            من از این ارامش سنگین و صامت

                                         عاصیم دیگر

                              من از این اهنگ یکسان و مکرر

                                         عاصیم دیگر

 

                     

 
 

 

                                                     دلم گرفته است

                                به کدامین دلیل مبهم؟

                           دل تنگی همیشه ماندنی است

                                من می مانم و دل من

                               من می مانم و یاد دل تو

                             می دانم می دانم رفتنت را

                           به کدامین گناه تکرار می شود

                        حلقه ی بی قراری نیاز عشق تنهایی

                                      راه فرار چیست؟

                                 ماندنی کیست؟ چیست؟

                                 شک و تردید پایانی ندارد

                                خستگی ها ارامی ندارد

                       همه و همه و همه به خود می نگرند

                      گم شده ام در پس لبخند همیشگی ام

                          مهربانی لکه ایست خشک شده

                  امنیت گم شده خود را در کدامین تقدس بجویم؟

                          انتها کجاست؟ سر اغاز کجاست؟

                                 از سردرگمی خسته ام

                                      جواب کجاست؟

 

                                  

 
 

 

                         داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت

                             تو غمها غوطه ور شدم چرا؟

         داشتم فراموشت می کردم اما تا صدات رسید به گوش من

                                 شکستم بی صدا چرا؟

              داشتی می رفتی از خیال من خزونی بود بهار من

                             دیدم تو رو خزونم جون گرفت

                             این قلب سرد و ساکتم دوباره

                    با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت

                   چرا دوباره اومدی صدا رو جون دادی گل بهارو

                                   زخم دل دوباره تازه شد

                   شوق نگاه خستمو دوباره دوختی اخر ستاره

                                   حسرتم بی اندازه شد

               یا راحتم کن و واسه همیشه این دلو بکن ز رییشه

                                    از خیال سرد من برو

                      یا باغبون شو و بهارو باز نشون بده گلارو

                                   تو وجود خسته ام برو

                        داشتم فراموشت می کرم اما باز ...

 

                            

 
 

                دلم همچو اسمان

                     پر از ابرهای بارانیست

                                         ای کاش

                                   دلم امشب بگرید

                                 شاید که بغض عشق

                                       در چشمانم بشکند ........

 
 

                                      هنوز بدرود نگفتی

                              دلم برات تنگ شده

                             چه بر من خواهد گذشت

                               زمانی که از من دور باشی

                                                    وقتی تنهایی

                                               به من بیندیش

                                   که من در رویای تو

                             شعر خواهم سرود

                            برای چشمانت و دلتنگی

 

                      

 
 

                                سفره ی خلوتم

                                               امروز

                              به یمن دوستان غائب

                                                باز است

                                 تنها نیستم

                                      یک سرزمین

                                               میهمان دارم

                               کوران تازه ای است 

                                             شاید

                                عطسه می کند

                                        گیاه

                         در می رود خستگی

                                             از تن یاس

                                خمیازه می کشد

                                                        کوچه

                                   بازی می کند

                                                        خیال

                                   می شکند شاید

                                  کسالت عمیق روزهای ملال

                     حرف تازه ای بزنیم

                     فکر تازه ای بکنیم

                     شعر تازه ای بسراییم..........

 
 

                     اون که می گفت

                     جونش به جونت بده

                                     حالا داره

                        به گریه هات می خنده

                                   اون که می گفت

                                        بدون تو می میره

                                                 دروغ می گه

                                              دلش جنسه کویره

                                                 دروغ می گه

                               تو گوش نده به حرفاش

            نگو هنوز می خوای بمونی باهاش

           خیال نکن بدون اون می میری

                                بذار بره

                         نباشه جون می گیری..........

 

                      

 
 

                         حیال کردم که با من

                                        هم دل و

                                       هم کیش و

                                           هم دردی

                              به مردی با تو پیوستم

                                    ندانستم که نامردی

 
 

        گرمی دستهایت چیست؟

                 که دستهایم انها را می طلبد

                               در ایینه چشمانم بنگر

                                            چه می بینی؟

                  ایا می بینی که تو را می بیند؟

          صدای تپش قلبم را می شنوی

      که فریاد می زند دوستت دارم

             دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

                        دوست دارم که بدانی دوستت دارم........

 
 

                             

                      دوست دارم چون

                                        تنها ترین ستاره زندگی منی

                      دوست دارم چون

                                       تنهاترین مصراع شعر منی

                      دوست دارم چون

                                       تنهاترین فکر تنهایی منی

                      دوست دارم چون

                                       زیباترین لحظات زندگی منی

                      دوست دارم چون

                                      زیباترین رویای خواب منی

                      دوست دارم چون

                                      زیباترین خاطرات منی

                      دوست دارم چون

                                      به یک نگاه عشق منی

 

 
 

 

                           

 
 

              هرکسی تو چشم من خیره بشه

                            غم تنهاییم رو باور می کنه

                                               ارزومه که یه روز

                                              چشمای من

                             تورا با من اشناتر بکنه

              اگه تو یه روزی مال من بشی

            میرسم به قله ی ارزوهام

          به خدا اگه تو مال من بشی

         دیگه من از خدا هیچی نمی خوام

                      چی می شد اگه می شد

                               یه روزی عاشقم بشی

                                    به خدا من می میرم

                                       اگه تو مال من نشی

                                       وقت دیدار دلم رو

                          به زیر پاهات می ذارم

                        نمی دونی که چقدر

            می خوام بگم دوست دارم

            وقتی لبخند می زنی

               وجودم رو اب می کنی

                  وقتی از خودت می گی

                     بدی ها رو خواب می کنی

                           چی میشد اگه می شد ..........

 

                    

 

 
 

        امشب از درد نالیدم

              کاش می دانستی....

       بیش از ان که درد جسمم را بیازارد

                    روحم را در هم می شکند

             امشب به اندازه تمام ثانیه های عمرم

            بر خویش و بر تنهایی و بر چشمان بارانیم

                                  که در انتظار ماندند گریستم

                                                      کاش بودی و

                          دستهای تنهایم را می فشردی

        و من سر بر سینه مهرت می گذاشتم

               تا بغض ناباوریم را برای همیشه

                         به گور فراموشی بسپارم.........

 

               

 

 
 

        دیشب از غصه دلم داغ و داغون شده بود

          جای خواب تو چشام اشکا مهمون شده بود

                         مثل هر شب توی اتاق روی تختم

                               یه گوشه کز کرده بودم

            فکری اومد توی سرم

       یهو از جا پریدم

                 رفتم از تو باغچمون گلی واسه اون چیدم

                            اما باز یادم اومد خودمو گول می زنم

                         تو اتاق مونده هنوز گلی که دیشب چیدم

      مثل من یواش یواش داره پژمرده می شه بی صدا

                        توی اتاق گریه هاشو من دیدم

           اشک های بی معرفت نامیدم نکنید

                  دیگه امروز میرم و برا خاطر شما

                                  این گل بهش می دم

                                       هر چه بادا دیگه باد

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:37 توسط |


شنیدم که مجنون دل افکار                                  چه شد از مردن لیلی خبر دار

گریبان چاک زد با اه و افغان                                   به سوی تربت لیلی شتابان

در انجا کودکی دید ایستاده                                  بهر جا چشم عبرت بگشاده

سراغ قبر لیلی را از او جست

همان کودک بخنندیدو بدوی گفت

تورا گر عشق لیلی در دل نمودی

زمن این تمنا نمی نمودی

میان قبرها را جستجو کن

زهر خاکی کفی بردارو بو کن

زهر خاکی که بوی عشق برخاست

یقین دار که تربت لیلی در ان جاست


مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا

درس غم داد در این مدرسه استاد مرا

آنچه میخواست دلم چرخ جفا پیشه نداد

و انچه بیزار از ان بود دلم داد مرا

غم مگر بیشتر از اهل جهان بود که چرخ

دیدو سنجیدو پسندیدو فرستاد مرا

در دلم ریخته بس برسرهم غم سر غم

دل نخوانید خدا داده غم آباد مرا

یک دل و این همه آشوب و غم و درد خدا!

کاش مادر ایام نمی زاد مرا

 


دوستت دارم


نمی دانم . نمی دانم چرا ازت میترسم .چرا میترسم همه چیزو بهت بگم وخودمو خلاص کنم میترسم بری و منو فراموش کنی.راستشو بخوای خودمم خسته شدم .هزار بار با خودم گفتم .......دیگه کاری باهاش ندارم. ولی اینو نمی دانم تو چی هستی و کی هستی که در تمام تار وپود بدنم رخنه کردی وبه

...................................................اینروزم انداختی

اره جرم من اینه که دوستت دارم



سوگوار خودم. گلو سپرده به ترانه ای کاهل. کلنگ برداشته به شکافتن این برهوت بی واحه، به چال کنان خاطرات. در سفرم. به جستجوی آن نشانه که در پس کوچه ای گم شد و به جستار کودکی که در خم کوچه ای نفس برید. مه می رسد. کاموا های رنگی در خاکستری مه گم می شوند. از میان هفت رنگ، کدام سر نخ به تو می رسد، ابر دامن پوش من؟ کدام رنج؟


دلم مثل دلت خونه شقايق
چشام دريای بارونه شقايق
مثل مردن ميمونه دل بريدن
ولی دل بستن آسونه شقايق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق وای شقایق
گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصش جنس کوه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گل خونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق
گل همیشه عاشق
دویدیمو دویدیمو دویدیم
به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تموم عاشقایی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:33 توسط |


 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام...




مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

تو مرا می فهمی من تو را مي خواهم

وهمين ساده ترين قصه يک انسان است

 تو مرا می خوانی من تو را ناب ترين شعر زمان می دانم

 و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی 

 




  

خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از این همه احساس

... خسته ام از این کلمات کودکانه ...

خسته ام از کشیدن خطی منحنی به شکل قلب و پرتاب کردن تیری بسوی آن ...

خسته ام از دویدن برای رسیدن ... برای رسیدن به هیچ ...

خسته ام از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه ی عاشقی در کنج تنهائیهایش ...

خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق ... از اعتیاد چشمانم به اشک ...

 از اعتیاد روحم به غم وغصه ...

خسته ام از این قمار دل ...

 قماری که آخرش چه برنده باشی چه بازنده بازنده ای بیش نخواهی بود ...

خسته ام از جارو کردن خرده شیشه های دل ... خسته ام از مداوا کردن این زخم های کهنه ...

خسته ام از زیر سوال رفتن عشق ... خسته ام از دعا خوندن برای رسیدن به تو ...

خسته ام از این تنهایی ... تنهایی ای که سال هاست به آن مبتلایم ... خسته ام  ... خسته ...

خسته ی خسته ... خسته ام از این همه انتظار ... خسته ام از بیاد آوردن روز جدائی...




دیگه به انتظار آمدنت نمی مانم!

چون میدونم که نمی آیی

دیگه به راه آمدنت خیره نمی مانم!

چون میدونم که راهت را عوض کردی

دیگه آرزوی داشتنت را نمی کنم!

چون میدونم که برای من نیستی

دیگه نمی خواهمت!

چون میدونم که خواستنم بی نتیجه است

دیگه نبودنت را فریاد نمی زنم!

چون میدونم که نبودنت حقیقته

اما نمی تونم دوستت نداشته باشم...

نمی تونم دلتنگت نباشم...

نمی تونم نگران زندگیت نباشم...

نمی تونم به فکرت نباشم...

می فهمی...!!!

می فهمی...!!!




graphicbazar091.gif

كارما نيست شناسايي رازگل سرخ

كار ماست كه در ياد گل سرخ شناورباشيم

 Kisses

تو را ازبين صدها گل جدا كردم

به سينه دشت عشقت رابه پا كردم

 Raining Heartsgraphicbazar123.gif

 




اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 

    رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟ 

    اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدوننxsgs_6085.gif

    اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

                           اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

            xsgs_5042.gif                    پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم

             اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات

              روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات

                     اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی

   دلیل زنده بودنم درد ترانه هام توییxsgs_7062.gif

       اجازه  دارم به همه بگم که تو مال منی

  ستارها اینو میگه که تو اقبال منی 

           اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم 

 




 

من اينجا ريشه در خاكم

من اينجا عاشق اين خاك

اگر آلوده يا پاكم

من اينجا تا نفس باقيست مي مانم

من از اينجا چه ميخواهم؟نميدانم

اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست

من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه ميمانم

من  اينجا روزي آخر،از دل اين خاك

             با دست تهي؛گل برافشانم

من اينجا  روزي آخر ،از ستيغ كوه چون خورشيد

سرود فتح ميخوانم

و ميدانم ،

تو روزي باز خواهي گشت

و من همیشه منتظرمی مانم 

منتظر آمدنت...




می خواهم تو را در خواب ببینم.              

                                 
بیشتر می خوابم تا
تو را

بیشتر در خواب ببینم...          


اگر بدانم مردگان
نیز خواب می بینند

                                                       

.......می میرم.......
                                                    

تا تو را همیشه در خواب ببینم 

                                                        







همیشه منتظر

میدونم یه روز یکی میاد و من رو با خود به شهر آرزوهام میبره پس هنوز منتظرم شاید یه روز بیاد

یعنی میاد...؟؟؟




امشب به ياد اسمت خوابم نمی برد باز

مرغ دلم اسير است ديگر نمی پرد باز

زخمی که در دلم بود با رفتنت به خون شد

ليکن زبان الکن پرده نمی درد باز

اسمت ميان قلبم چون خنجری نشسته

خون بر دلم چو ليلی، مجنون نمی رسد باز

امشب به ياد چشمت در آسمان ستاره

گويی که شرمگين است هرگز نمی دمد باز

امشب به ياد رويت چشمم به ماهتاب است

اخم از رخ سپيدش بی تو نمی شود باز

امشب به ياد عشقت در سينه می تپد دل

از بهر تو تپيدن هرگز نمی نهد باز

بهر تو بود نازم هر کس خريد اما

دانم که چشم مستت آن را نمی خرد باز

قلبم ميان سينه چون بلبل اسير است

خو کرده با اسارت ديگر نمی رهد باز

اين يک شب سياه هم با ياد تو سحر شد

حتی شب سياه هم بی تو نمی رسد باز








ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم و

چتر شکسته بغضم را بگشايم

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار،

در انتهای جاده غربت بنشينم

و نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

و آنگاه که خورشيد غروب کند،

باز هم در شب و دست در دست ستاره ها

تا صبح هَجی ميکنم واژه انتظار را....!

تا تو برگردی........




لحظه ای به من نگاه کن . . . کاش تقدس عشق را در نگاه بی ریایم می خواندی و کاش سرود عشق را از لبهای بی صدایم می شنیدی کاش حسرت زندگی را از قلبم می ربودی و کاش ترانه هستی را برایم زمزمه می کردی چه روزهای بلندی که با یادت به شب رساندم و چه شبهای طویلی که با رویایت ، به استقبال سحر رفتم کاش می دیدی که وقتی نگاهت می کنم، سر به زیر می افکنم تا عشق را در چشمانم نیابی پرده ای از حجب و حیا بین من و تو ، فاصله ای به اندازه ی مدار کهکشانها را پدید آورده کاش چیزی یا کسی این پرده را کنار می زد تا ما یکدیگر را از پس پرده نبینیم نمی دانم چه حسی در وجودت به من داری ولی خوب می دانم که هستی ام در پس نگاه توست لحظه ای به من نگاه کن . . .





دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

دوباره دم واسه




مرا با خود ببر تا اوج خواستن...




 بوسه اختراع طبیعته برای  وقتی که کلام قادر به بیان احساسات نیست

پس عزیزم با تمام وجود می بوسمت




امشب تمام ستاره های آسمان گریه می کنند ..

امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند ...

امشب اشکی از چشمی می ریزد ...

امشب قلبی می شکند و صدای شکستن آن به آسمان میرسد .

اما نمیدانم چرا به گوش او صدایی نمیرسد ... ؟

من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم .. .

نمی دانم خدائی هست ؟ اگر هست چه خدای خاموشی است ..

از این همه خاموشی دلم می گیرد و دوست دارم فریاد بکشم ...

آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را ؟

آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبی است که با سنگ بیابان فرقی ندارد ...

قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نیست ...

دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بیندازد .

دلم می خواهد فریاد بزنم و به خدا بگویم " تو چطور میتوانی این همه نا عدالتی

را ببینی و به صدا در نیایی ؟

مگر نه اینکه میگویند تو بخشنده ای پس گناهانم را ببخش ..

مگر نه اینکه میگویند تو رحیمی ؟ پس چرا به من رحم نمی کنی ؟

پس رحمتت کجاست  ؟

خدایا به او بگو . به او بگو با تمام بدیهایت دوستت دارم ...

آری ... آری به او بگو باز هم دوستت خواهم داشت

باش:آری فقط باش

بودنت کافیست

که بودنت جانشین همه نبودنهاست

فقط باش تا همیشه که این تمام آرزوی من است

ای کاش قلب سنگیت که درون سینه ات یخ بسته است

ذره ای از قلب من خبر داشت و حس می کرد که چطور با تو

یک رنگ و صادق بودم ومن می بوسم قلب سنگی تو را که صادق بودی و

با شهامت نمیخواستی و نمیخواهی با دروغ با من باشی ... 




 

. . تمام عشق !

 

امشب   تمام عشق را به تو تقدیم می کنم

گل واژه های شعر را به تو تقدیم می کنم

 

تنها  نگاه  عاشق من در پی تو است

یک جام بوسه را به تو تقدیم می کنم

 

در حسرت رخ تو چون شهاب مرد

جان عزیز  را  به تو  تقدیم می کنم

 

شاید   صدای  شعر  من  از  دورها  رسد

تک بیت های عشق را به تو تقدیم می کنم

 

در این  جهان  سراسر فریب و مکر

یک قلب ساده را به تو تقدیم می کنم

 

آنجا که گوشه گوشه ی آن جای پای توست

من یک جهان حظور را به تو تقدیم می کنم

 

در  چشم های  تو  پی  یک  گنج بوده ام

میراث قلب خویش را به تو تقدیم می کنم

 

این  زخم  های  دلم  بی  شمارشند   . . .

بی کینه قلب خویش را به تو تقدیم می کنم

 

در  حسرت  همه  ی  مهربانیت . . .

.تا انتهای عشق را به تو تقدیم می کنم

 

در کوچه های عشق که آنسوی شهر ماست

من  یک  سبد  ترانه  را به تو تقدیم می کنم

 

در  آسمان  مهر  تو  من  تک  ستاره ام

یک کهکشان امید را به تو تقدیم می کنم

 

در یای عشق تو که فرا گیردم به خویش

من  ساحل  سپید  را به تو تقدیم می کنم

 

قلبم  که  ساز  تمنای  عشق  توست . . .

تصنیف های عشق را به تو تقدیم می کنم

در چشم  های  من  نم  هجران  تو  نشست

این اشک های شور را به تو تقدیم می کنم 

 







دوستت دارم

تو برای من همیشه دست نیافتنی بودی ٬

 حتی وقتی به من نزدیک بودی

 من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم ...




ای بارون ببا

ای بارون ببار که دلم هوای يارمو کرده .

ببار تا چشمام هم همراه با تو ببارند .

می خوام زير قطره هات به يادش قدم بزنم .

می خوام به زندگيم ، به عشقم ، به لحظه هايی که باهاش بودم فکر کنم .

آسمون با گونهء خيس می خواد دلش و خالی کنه .

مثله من که می خوام با گريه همراه آسمون ،

دلمو خاليه خالی کنم .

ای بارون  ببار تا منم مثله تو ببارم  .

بغض آسمون که می شکنه، بغض منم ميشکنه .

شايدم برعکس .

خوبيه بارون اينکه اشکای آدم توش گم ميشه .

ای بارون منو آروم کن .

قطرهات به پاکيه اشکاشه .

حيف که قطرهات از ابری ميان که علت بغض منه .

ببار و گونه های خيس منو خيستر کن .

ببارتا شايد من زير قطره هات

و اين آسمون غم گرفته ،

بخوابم ، بخوابمو ديگه ...

ببار ، ببار ، ببار .

ببار که دلم براش تنگ شده .

ببار که بدجوری هواشو کردم . . .




نازنینم نمی روم تا بودنم را باور کنی.
می مانم تا بدانی نمی توانی
اینگونه آسان مرا از خود برانی.
می دانم هنوز لحظات بسیاری باید
در کنار تو باشم تا به من عادت کنی.
اینگونه از کنارت نمی روم.
اگر نگاهت را به زیر پايت بیاندازی

 مرا می بینی.
همیشه همانجایم.

به تو نزدیک و به تو دور...




 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه...




 

       فقط یک عکس می ماند ،

        فقط یک یاد می ماند ،

          فقط یک نام می ماند ،

          ز بودن ها...

    فقط یک عشق می ماند ...

        ز هر گمگشته ای یا نام نیکویی.....

          یک روز می بینی که او رفته...

    به جز یک شاخه گل از او نشانی نیست...

        فقط بر روی قالی جای پایش را تو میبینی...

             فقط بر روی یک کاغذ نقش خطش را تو می بینی..

      به هر جا بنگری او را نمی یابی...

        به جز یک عکس ،یک نام ،یک یاد....

            ز گمگشته ات نشانی نیست...نیست....نیست!




يادگاري از تو...تا تو...براي تو!

 

باورت مي شود شبي را تا سپيده با غزلت همراه بودم!؟
از غزلت گذشته بودم اما دلم را در آن جا گذاشته بودم.


از غزلت گذشته بودم و هنوز باور نکرده بودم که احساس محل ايستادن نيست.

 تنها بايد رفت...

تنها بايد گذشت..."

 

راست می گفتی که"سکوت هم بهانه است"

...که"احساس محل ایستادن نیست"

...که"تنها باید رفت...تنها باید گذشت"

فقط خیلی دوست داشتم قبل از جاري شدنت"از این حوالی که می گذشتی دستم را در شط احساست فرو می بردم و کمی آب بر می داشتم تا دستانم"...برای همیشه..."لبریز احساس باشند"...

 

این سی سال رفته را تا حال ؛ نفرینی نداشته ام نه به دل نه به زبان ؛ اما...

اما به"طلسم بهتي ناشناخته كه دست و بالت را بست و پر از دلتنگي كرد " و حالا دست و بالم را شكسته است و دلواپس هميشه ام نگاه داشته است ؛ چه بايد گفت؟

 

تنها به اين دلخوشم كه واژه اي در "هي هي عاشقانه ات" شده ام و رش زده"اين آسماني كه باراني است" و فانوسي ناميرا در شب تا" سپيده اي كه در راه است"...




 




تمام شب برای تسکین روحم به سیاهی آسمان خیره میشوم شاید
چشمک ستارگان پیراهنش از ناریکی قلبم نجاتم دهد
تمام شب برای ستایش سکوت گوش به آوای شبنم می سپارم
تمام شب برای پرستش پاکی به زیر باران می روم تا از برخورد قطراتش
 بر کویر صورتم رنگی دوباره بگیرم
تمام شب به خود شب غبطه می خورم
به سکوتش به سیاهی اش به زیباییش به عشق پاکش و به عاشق بودنش
پروانه تمام شب برای خواباندن فرزندش لالایی می خواند و من  تمام شب
به نغمه خوانی اش گوش فرا می دهم
و گل آهسته آهسته به خواب می رود...
و من آهسته آهسته صدای شکسته شدن عشق را می شنوم
و اینجا پایان تازه شدن است...




خدایا امشب دلم عجیب گرفته

 امشب دلم گرفته است

مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم

از ابرهاي تيره اي که با نسيم خيانت به آسمان دلم آوردي

مي خواهم گريه کنم اما نمي توانم ...

مي خواهم تو را به ياد بياورم ...

و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم

اما افسوس ... گذشت دقايق چهره ات را از ياد من برده اند ! ...

 مي خواهم اولين ساعتي که نگاهم کردي را

به ياد بياورم ... اما افسوس ...

آخرين نگاه تلخ و سرد تو نمي گذارد ! ...

مي خواهم اولين دقايق با تو بودن را

به ياد بياورم ... اما افسوس ...

مي خواهم از گرفته هاي دلم برايت بگويم

اما نه! دلم نمي آيد .....




در کلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن

رفتم ..رفتي.. رفت

ساکت ميشوم ميخندم

ولي خنده ام تلخ ميشود

استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده

و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت

و دلم شکست غم رو دلم نشست

رفت شاديم بمرد شور از دلم ببرد

رفت ..رفت ..رفت و من ميخندم و ميگويم..

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:45 توسط |