تبليغاتX
عاشقانه مینویسم برای تنها کسی که عاشقشم

عاشقانه مینویسم برای تنها کسی که عاشقشم

هنوز در خانه ی دلم تکی..................

 

با اينکه تنها موندی و هيچکسی و نداری
عزيز من غصه نخور وقتی خدا رو داری
عزيز من گريه نکن فدای قلب تنگت
حيفه که بارونی باشه اون چشمای قشنگت
خسته نشو؛خسته نشو از اين روزای خسته
من که اين و خوب می دونم چقدر دلت شکسته
بزار تا دنیا بدونه این تویی که نباختی
با او همه در به دری روز و شبا رو ساختی
بزار تا دنیا بدونه هنوز دلت جوونه
عزیز م من خسته نشو از دست این زمونه
يه روزي از همين روزا غصه و غم می ميره
اين روزگار بی وفا به دست تو اسيره
يه روزی هم صدا ميشی با نغمه های تازه

ترانه هات عوض ميشه..اگه بدی اجازه
خسته نشو؛خسته نشو از اين روزای خسته
 در به دری تموم ميشه..پس ديگه گريه بسته 

طاقت ندارم آخه من تورو پريشون ببينم! 

توی دلت چی ميگذره؟ غمو تو چشمات ميبينم!

 چيكار مي تونم بكنم ، جز اينكه آرزو كنم 

تمام غصه هاي تو ، فقط مال خودم بشه

عزيز من غصه نخور حرفتو من خوب ميدونم 

 بيا با هم سفر كنيم 

 يه جايی که آبی باشه از اولش تا آخرش
بلور باشه پنجره هاش..ستاره هاش.. حتی درش
هيچكي نتونه بياد و دل ما رو بلزرونه 

اگر به اونجا برسيم ما که ديگه غم نداريم

 به جز ستاره های آسمون چيزی ديگه کم نداريم

                                                                تقدیم به تو


+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:41 توسط |


    یک لحظه طول می کشه تا از کسی خوشت بیاد

           

    یک دقیقه طول می کشه تا یکی رو بپیچونی

 

 

 یک ساعت طول می کشه تا یکی رو دوست داشته باشی

     

          یک روز طول می کشه تا دلت برای یکی تنگ بشه

         

                          یک هفته طول می کشه تا به یکی عادت کنی
 

          

                            کمتر از یک ماه طول می کشه که عاشق یکی بشی
 

     

                                          اما یک عمر طول می کشه تا فراموشش کنی

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:12 توسط |


کاش دستان افق بی رنگ بود.

کاش  در عمق نگاهت یاد من قد خواب ثانیه دلتنگ بود...

کاش قلبم لحظه ای از سنگ بود.




ای سرنوشت از کجا میتوان گریخت؟

من راه اشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن!!!!!!

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام...




چه تلخ است روز جدایی...

روزی که اخرین نگاه سرد و بی مهرت را به چشمهای اشک الودم دوختی و گفتی   خداحافظ....!

از وقتی که رفتی من هم سرگردان باغ ارزوهایم شدم...!!!!!!!!

به تو و اخرین نگاهت می اندیشم و ارزو دارم تو بیایی.

                   




اجازه خانوم .... میشه قلبتون رو به من بدین ؟؟؟؟؟
 
دوست دارم .... خیلیم دوست دارم
 
حالا که قلبت مال منه ...!؟!؟!؟!
 
                               


به من فرصت بده فقط یک ساعت...نه فقط یک لحظه بگذار برای اخرین بار خوب نگاهش کنم...

زمین را از  چرخش نگهدار...دریاهارا متوقف کن!!  به  پرندگان بگو بال نزنند.به ادمیزادگان بگو پلک بر هم نگذارند

به پروانه ها بگو شمع را فراموش کنند.

ای مرگ!!!!فقط یک لحظه...فقظ به اندازه ی باز شدن پنجره ی عشق...فقط به قدر روییدن نام او بر لبم...

فقط...چرا این قدر زود امدی؟؟؟؟؟

فکر می کردم می توانم چند بهار نه صد بهار دیگر باشم...

فکر می کردم می توانم صدها نامه ی دیگر برای چشمهای او بنویسم...

چرا امدی؟؟؟!! ان هم این گونه.بی خبر و نا گهانی؟!؟!

بگذار یک بار دیگر او را صدا کنم.یک بار دیگر به او بگویم:((دوستت دارم))

ای مرگ!!بگذار پیراهنی از ابر بپوشم و باران بشوم...

ای مرگ!به من فرصت بده تا...با ابهای سرگردان در کنار خانه اش جان بدهم.......




کاش می شد برای باران نامه نوشت و ان را کنار گلدان شمعدانی گذاشت...!!!!!

کاش هیچ کس برای احساس مبلغی تعیین نمی کرد و احساس را با گران ترین قیمت                                        نمی شد خرید."

کاش می شد الفبای درد را نوشت...

کاش می شد مثل درختان با تمام وجود دست ها را به سوی اسمان.دراز کرد.

 




زندگی زیباست...

      این گناه ماست...!!!!!!!




زند گی زیباست

زندگی اتشگهی دیرنده پا بر جا ست

                 گر بیا فروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

                                                     ورنه خاموش است ه خاموشی

                                                                                    گناه ماست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:43 توسط |


امشب قلم در دست میگیرم , و این بار هم برای تو مینویسم .. نمیدانم چه بنویسم؟ 

فقط میدانم باید برای تو بنویسم !!!

بنویسم ...       دوستت دارم                            چون تنهاترین ستاره زندگی منی     

دوستت دارم                             چون تنها ترین مصراع شعر منی       

دوستت دارم                             چون تنها ترین فکر تنهایی منی         

دوستت دارم                             چون زیباترین لخظات زندگی منی       

دوستت دارم                             چون زیباترین رویای خواب منی        

دوستت دارم                             چون زیباترین خاطرات منی             

دوستت دارم                             چون به یک نگاه عشق منی   

        دوستت دارم  تا بی نهایت 


شب شده ، بی تو باز تنهای تنهام

دستمو بگیر ، بی تو غم داره فردام

 

با من راه بیا نگو دیگه نمی خوای منو

چرا کاری کنیم که فکر کنن نمی خوایم همو

 

توی زندگی ندارم من خواسته ای ازت

ولی بگو به من اگه داری خواسته ای ازم

 

حرفامو گوش کن ، نگاه مو فراموش نکن

قلب منو بشناس مال تو بود ای کاش

 

دیگه غصه بسه ، حالا پاشو بیا پیشم

اگه نباشی ، بدون اینو که منم بی تو هیچم

 

اگه منو دوست داری ، اینقدر نکن شیطونی

پیشم باشی خوشحالم ، اگه بری خیلی غم دارم


اینو بدون اگه باشی پیشم ، حمید خوشحال می شه تا ابد


من تنهایم و آنقدر در دل غصه دارم که کمرنگ شده ام.

سکوت کن...چند لحظه سکوت کن !

صدای دلتنگی هایم را شنیدی ؟؟؟


 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:40 توسط |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:37 توسط |


گفتمش :
- " شیرین ترین آواز چیست ؟ "
چشم ِ غمگینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر ِ لب غمناک خواند :
 - " ناله ی زنجیرها بر دست ِ من ! "
گفتمش :
-" آنگه که از هم بگسلند ... "
خنده ی تلخی به لب آورد و گفت :
- " آرزویی دلکش است اما دریغ !
 بخت ِ شورم ره برین امید بست
وان طلایی زورق ِ خورشید را
 صخره های ساحل ِ مغرب شکست ! ... "
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل ِ من با دل ِ او می گریست
گفتمش :
- " بنگر درین دریای کور
 چشم هر اختر چراغ ِ زورقی است ! "
 سر به سوی آسمان برداشت گفت :
 - " چشم ِ هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریای ست ژرف
 ای دریغا شبروان ! کز نیمه راه
 می کشد افسون ِ شب در خواب شان ... "
 گفتمش :
- " فانوس ِ ماه
 می دهد از چشم ِ بیداری نشان ... "
 گفت :
-" اما درشبی این گونه گنگ
 هیچ آوایی نمی آید به گوش ... "
گفتمش :
 - " اما دل ِ من می تپد
 گوش کن ، اینک صدای پای دوست ! "
 گفت :
- " ای افسوس در ایندام ِ مرگ
 باز صید تازه ای را می برند
 این صدای پای اوست ! "
 گریه ای افتاد در من بی امان
 در میان ِ اشک ها ، پرسیدمش :
 - " خوش ترین لبخند چیست ؟ "
 شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش ِ خون در گونه اش آتش فشاند
 گفت :
 - " لبخندی که عشق ِ سربلند
 وقت ِ مردن بر لب ِ مردان نشاند "
من ز جا برخاستم
بوسیدمش
 

مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني مي رسد روزي که احساس مرا باور کني مي رسد روزي که نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار نامه هاي کهنه اي را که به اشکت تر کني مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من آن زمان احساس امروز مرا باور کني

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:37 توسط |


حرفی برای گفتن نمانده

وقتی تو خاموشی چه دلیلی هست برای شادی

 وقتی تو نیستی چه بهانه‌ای برای گریه هست

 وقتی حضور چشمانت نیست چه نیازی به زندگی است

 وقتی تو میروی چه اهمیتی دارد تپیدن قلب

وقتی عشقت را دریغ کردی بیهوده شد وجود من

Click for Full Size View



سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم  که عاشق بمانیم ....
با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و
آرزوداریم با وصال ختم شود ....
 سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که
دل
از هم نگیریم ، که لحظه ای   از یاد یکدیگر
غافل نشویم ، که برای هم باشیم و به
یاد هم ، که دوست داشتن را از یاد  نبرده
و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد
یکدیگر چشم به جهان بگشاییم ....
و در

آخر سوگند به عشق که در غم و شادی   با
هم باشیم و شریک هم


 

Click for Full Size View


 

...

Click for Full Size View


 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!


 

او خوشبخت بود زیرا هیچ سوالی نداشت

 اما روزی سوالی به سراغش آمد

و از آن پس خوشبختی دیگر چیز کوچکی بود

 او از خدا معنی زندگی را پرسید

اما خدا جوابش را با همان سوال داد

خدا گفت اجابت تو همین سوال است

سوال را بگیر و در دلت بکار

و فراموش نکن که

 این دانه ایست که آب و نور می خواهد

او سوال را کاشت

آبش داد و نورش داد

 و سوال جوانه زد و شکفت و ریشه داد

و هرساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی

 و هر برگ سوالی

فرشته ها می تر سیدند

فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند

اما خدا گفت

نترسید درخت او میوه خواهد داد و باری که این درخت می آورد

معرفت است

فصل ها گذشت و درد ها گذشت و درخت او میوه داد

 و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند

اما در دل هر میوه ای باز دانه ای بود

و هر دانه آغاز درختی

((این است قصه زندگی انسان ها))


 




 

یه روز یه بنده خدا که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه

 خدا رو خواب دید

و مشغول صحبت با خدا بود و یک دفع

ه یاد یک سوال قدیمی توی ذهنش افتاد

از خدا پرسید

 خدایا  هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم

 و پشت سرم و نگاه میکنم

 دوتا ردپا میبین

 بهم بگو این رد پاها چیه

خدا گفت

 بنده ی عزیزم یکیش مال خودته

 و یکیش ماله منه که دارم پابه پا باهات میام

بنده: آهان خداجون

 پس تو سختیها که نگاه میکنم و یه ردپا میبینم

 با همه ی مهربونی هات منو تنها میزاری

خدا : نه بنده ی عزیزم تو باز هم اشتباه کردی

تو لحظه هایی که یه رد پا می بینی

 اون ردپای منه که دارم کولت میکنم که بتونی

 سختیها رو تحمل کنی


 

 
گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم
اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است
وقتي که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم
بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند
 کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند
اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم
 اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند
 از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد  
سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
 
 



 

...
 
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ، ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ، من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن ، لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است ، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است ، تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم ، بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت ، اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد ، يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم ، نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ، بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:38 توسط |


به خيالم که تو دنيا واسه تو عزيزترين

    آسمونها زير پام اگه با تو رو زمينم

      به خيالم که تو با من يه هميشه آشنايي

     به خيالم که تو با من ديگه از همه جداي

  من هنوزم نگرانم که تو حرفام رو ندوني

   اين ديگه يه التماس من ميخوام بياي بموني

  من و تو چه بي کسيم،وقتي تکيمون به باد

 بد و خوب زندگي من و دست گريه داده

اي عزيز هم قبيله با تو از يه سرزمينم

تا به فرداي دوباره با تو هم قسم ترينم

بد و خوبمون يکي،دست تو تو دست من بود

خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود

با تو هم قصه دردم،هم صداتر از هميشه

دو تا همخون قديمي از يه خاک و از يه ريشه


 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

گل نازم تو با من مهربون باش

                                                واسه چشمام پل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم شب و روز

                                               گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دلخونم شکست بی مقصودم

                                                گناه این دل بی آشیون باش

                    دلم تنگ تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستارست

                                                مثل ابرا دل من پاره پارست

دوباره عطر تو پیچیده در باغ

                                              نفس امشب برام عمر دوبارست

گل نازم بگو بارون بباره

                                              که چشمات رو به یاد من میاره

تماشای تو زیر قطر بارون

                                              چه با من میکنه امشب دوباره

                    شب و تنهایی و ماه و ستاره

 آه ،گل ناز ،دست خواهش کودکانه ام قد میکشد تا ساقه ات

                       

 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

بزن باران که دین را دام کردند
کبوتر های عاشق رام کردند
بزن باران که افکارم نهان شد
ولیکن عشق هم از من خزان شد
در این دنیای وانفسای فانی
مرا اینگونه داده اند به بازی
مرا تا قلب مرگ نزدیک کردند
ولی آنجا نبردند و به مرگم حریص کردند

 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم
براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده، که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست و از اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
"بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل"
ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد

 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 
 
گوش کن،دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است و یکدست و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه وصل،ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست،

و در اسراف نسیم.

گوش کن،جاده صدا میزند از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان،کفش به پا کن و بیا،

و بیا تا جایی ،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو،

و فرامیر شب اندام ترا،مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:36 توسط |


مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها

غم بی همزبانی را برای کوه کن گویم

بگویم عاشقم دیوانه ام مستم

نمیدانم کدامین درد و حال خویشتن گویم

از آن گمگشته ی من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاک

خویش آمدگویمت اما در آغوش کفن گویم

 


 

مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها

غم بی همزبانی را برای کوه کن گویم

بگویم عاشقم دیوانه ام هستم

نمیدانم کدامین درد و حال خویشتن گویم

از آن گمگشته ی من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاک

خویش آمدگویمت اما در آغوش کفن گویم

 


 

بودنم را هیچ کس باور نداشت

مینای من کاری به کار من نداشت

بنویس بعد مرگم روی سنگ مزارم

با خطوطی عاشقانه

آنکه خوابیده در این گور سرد

بودنش را مینا باور نکرد

 

 

 

 


 

 

 

 

که تر گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یک بار با ما حرف مزن

درد من گشته شمشیر بلا می داند

سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم همه کس طور مرا می داند

عاشقت همچون منت نیست خدا می داند

 

 

 

در غم عشقت مثل شمع میسوزم

 

 

 


 

 


 

 

بغضم را شكستم و هاي هاي گريستم كه سكوت ثمره اي جز فراق نداشت
باور نمي كنم كه از دستت دادم كه كاش مي دانستم "از اول كه تو بي مهر و وفايي"
شيداي تو شدم و رسواي دگر كسان
عاشق شدم ولي آبروي عشق را نبردم و "چو نيلوفر عاشقانه به پايت پيچيدم"
درين خيال بودم كه تا هميشه در آسمان نگاهت پرواز خواهم كرد كه مي گفتم "در
نظر بازي ما بي خبران حيرانند"
با تو سخني نمي گفتم كه "بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل توان شناخت
ز سوزي كه در سخن باشد"
آنچنان مي خواستمت كه فراموش كردم به خود بگويم "نه عجب كه خوبرويان بكنند
بي وفايي"
كه ديگر خودي هم وجود نداشت كه " ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست"
آري
"ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان بر خيز"
نمي دونم شايد هم تقصير خودم بود. شايد به گفته حافظ من حجاب خودم بودم:
"هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي كس كو تاه نيست"

آري بغضم را شكستم
و اي كاش كه مي دانستي

_________________
نوشيدن باده عشق، از هر جامي كه باشد تفاوتي ندارد. همين قدر بايد سرخوش بود

 


 

 

 

 

به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب
به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی
نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
نشسته روبرویم
کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک 

+

 


 

 

 


چاره من کن مگذار که بیچاره شوم


سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر برفتم شام سحر خواهم رفت
نه که این بار چوهر باردگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

 

 

 


خدایا...چرا از من گرفتیش گناه من چی بود؟...یارب  یارب یارب صبرم بده!

 

 

 

یا رب عاشقان را غم مده...چون درد عشق سخته...آری خیلی سخته!..

 

 


کجای.. .ای کبوتر پرکشیده من بازا بازا بازا...

 

 


چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست
صبح دیدم که به اندازه ی یک ابر گریست
کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت
زیر لب زمزمه می کرد و مرا می نگریست
پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود
که تو گفتی که سر دردسرم نیست ؛ مایست
آتش خشم پر از قهر تو می گفت بایست
کاش ای کاش که بی دغدغه می دانستم
راز این چشم به خون خفته ی بیمار تو چیست ؟؟
گل من بر تو چه رفته ست که برروی لبت
دیگر آن خنده ی جادویی بی شائبه نیست
عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهوده ست
دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری ست
شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر
زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست

 

 

                

 


خبرم نیست

 

 


 

 


به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب
به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی
نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
نشسته روبرویم
کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:30 توسط |


وقتي رفته اي  تازه فهميده ام معني تنهايي را و درك كرده ام با

تمام وجود دلتنگي را . چقدر جاي تو خالي است . در خانه انگار

سقف پايين تر آمده و ديوارها نزديك تر شده اند . احساس مي كنم

مي خواهند مرا در خويش بفشارند . چقدر تاريك است حتي وقتي كه

تمام چراغ ها را روشن مي كنم . نگاه پنجره سرد است . آينه را غبار

گرفته . چقدر پير و شكسته شده ام . نمي دانم چرا شمعداني ها

دارند خشك مي شوند ؟ من كه مرتب به آنها آب مي دهم . شايد

آنها هم تو را بهانه كرده اند . از وقتي رفته اي ، تازه فهميده ام

بخشي از وجود من بودي . از وقتي رفته اي تازه فهميده ام چقدر

دوستت دارم .

 


تنهاترين تك درختم در كوير آرزوها و بسته ترين پنجره در قاب چشم

 

هاي من است . هواي گرفته دلم را هيچ ابري نباريد . من چه ساده

 

پا در محراب عشق گذاشتم . تو چه آسان بهشت روياهايم را به

 

گورستان آرزوها تبديل كردي . سالهاست گرداگرد حرم نگاهت طواف

 

مي كنم و ضريح چشمانت را به ياري دل پاره پاره ام مي خوانم . اما

 

هر بار دلي شكسته و چشماني پر اشك نصيبم مي شود . بيا كه در

 

طلوع نگاهت شكوفه شوم .

 

  

<br/><a href="http://i32.tinypic.com/oqiv84.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>


از پله هاي طلاق پايين مي آييم و هر كدام به سويي مي رويم .

 

بي خداحافظي و بي لبخند رو به سرنوشتي نامعلوم .

 

روزي از همين پله ها كه نامش ازدواج بود بالا فتيم و پيمان عهد و وفا

 

بستيم و دست در دست هم لبخند زنان تا خانه اي كه از عشق

 

 ساخته بوديم ، قدم زديم .

 

راستي چرا سرنوشتمان اين گونه رقم خورد ؟

 

شايد آن روز دست هم را آنگونه كه بايد محكم نگرفته بوديم .

 

شايد از همان اول دلهايمان خوب به هم گره نخورده بود .

 

شايد آن خانه اي كه ساخته بوديم ... شايد ...

 

<br/><a href="http://i29.tinypic.com/13yqjgz.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>


پلك هايم سبك تر شده اند .

 

احساس مي كنم .

 

دارم بيدار مي شوم .

 

انگار خوني تازه در رگهايم جريان دارد .

 

از پنجره صداي زندگي را مي شنوم .

 

گرمم شده است برمي خيزم پنجره را باز مي كنم .

 

عطر گل به خانه مي ريزد .

 

دستم را از پنجره بيرون مي برم .

 

آسمان يك شاخه بهار در دستم مي گذارد .

 

لبخند بر لبم جوانه مي زند .

 

 

 

 


كنار بركه ي دلم نشستم و نيامدي

 

دوباره در سكوت خود شكستم و نيامدي

 

سوال كردم از خدا نشانه ي خانه ي تو را

 

سكوت كرد و در سكوت

 

شكستم و نيامدي

 


ديگر كسي به بيكسي من گواه نيست

 

دردا به سينه اي دل من را پناه نيست

 

روزي پناهگاه من دلشكسته بود

 

اين شانه هاي سرد كه مرا تكيه گاه نيست

 

از من بدل مگيره كه اين ديدگان تر

 

ديگر براي آمدن تو براه نيست

 

حتي براي آمدن تو به خود نخواهم گفت

 

شبهاي بي ستاره ي قلبم ، سياه نيست

 

عمري به انتظار اين كه بياي نشسته ام

 

آيا تمام زندگي من تباه نيست ؟!

 

 

 


در ازدحام مبهم رنگها بر بال خيال نشسته ام و تو را   

 

مي بينم .

 

تو را بالاتر از تمام ابرها و ستاره هايي .

 

تو از خاك نيستي .

 

تو از جنس دريا و آسماني تو رااز صبح ، شبنم و مهتاب

 

آفريده اند در ماه عشق .

 

امشب برايت شيرين ترين آوازها را مي خوانم به ياد باران

 

 نگاهت و شهد شعرهايت .

 

 

 

 

<br/><a href="http://i25.tinypic.com/np2lx0.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:25 توسط |


شبي را با سوز دل گفتم قلم را                     

                                قلم بنويس دردهاي دلم را

 قلم گفتا برو ديوانه عشق  

                             ندارم طاقت اين كوه غم را 

 اي عزيزان قدر آينه بدانيد تا كه هست        نه آن وقت كه افتادو شكست

   خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

                                              بايد از جان گذشت هركه شود عا شقشان                غروب عاشقان رنگش دليست      گرچه آخرش مرگ وجدايست 

   در بيابانم با من هم دمي نيست

                               بي عشق مي پوسم اين درد كي نيست

رخ زيباي تو در خانه دل نقش كردم       خانه ويران شد و آن نقش بر ديوار بماند           فرق من و پروانه در اين است

                           كه پروانه پرش سوخته من جگرم سوخته

 

دانه نخورده طمعه دام شوديم

                               نا كرده گنه ببين چه بد نام شديم  

من آن آهوي زيباي كويرم

                           كه مي خواهم در آغوشت بميرم

                                              

            


عشق يعني مستي وديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجدها با چشم تر

عشق يعني سربدار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست وبي پروا شدن

عشق يعني سوختن وساختن عشق يعني زندگي را باختن.


قلم مي تراشم از هر استخوانم مركب گيرم از خون رگانم بگيرم كاغذي از پرده دل نويسم بحر دوست مهربانم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:23 توسط |


اگر در بسته شود
 

آن اطلسی که گُل است

و در ابر ریشه می‌کند

                              می‌میرد.

وقتی که تو از خانه

                         به خیابان می‌روی

من نمی‌دانم

ریشه‌ی دوباره‌ای در خاک

                                  دارم؟

تمام این هفته

این اطلسی گل نمی‌دهد

اگر ریشه‌ی این دست‌ها

که رگ‌های آبی دارد

تمام شود

من در برابر ابر

چراغ را روشن می‌کنم

از ابر صبر می‌خواهم

 

مرا صدا کردند

من از هراس مُردن

در دست تو

                   خفتم.

 

این بار

که از تمام پله‌ها بالا رفتم

تو را نخواهم گفت

که مسیر ابری است

و سفیدی افق

                   دور است.

چراغ را خاموش می‌کردم

از تاریکی صبر می‌خواستم

باید هفته را در شاهراه‌های

رگ‌های تو

دفن کنم.

 

در روزهای ابری

من شگفتم

از عمر تو

 





ساقه‌های ...
 

ساقه‌های این گُل لادن

غلتان در لیوان گم می‌شود

ابتدای هفته است

امروز شنبه است

مخلوطی از پایان عمر

و انگشتان ما

شبنم می‌شود

و بر گُل یادبود می‌شود

سال‌ها بود که ما شبنم را ندیده بودیم

اینک شبنم

نگاه

و

تلخی میوه‌ای که در تابستان

خوردیم.

 

چگونه است

اکنون بینا

دریا موج دارد

قایق دارد

از گُل ابر می‌چکد در باغ

ما هنوز ایستاده‌ایم

و همه‌ی مانده‌ی عمر را

با یک لیوان آب معاوضه می‌کنیم.

 

از سقوط ابر بر لیوان آب است

که شکیبایی را می‌آموزیم.

      








چهار فصل سال
 

مرا  به بخش، گاهی  چهار فصل سال  بیداد می‌کند، مرا به بخش.  امروز

این دو میوه به  خانه‌ی ما  آوار شد، نازل شد.  شاید  تا غروب  به ما  امید

ماندن  دهد. شاید  کُرک‌های این دو میوه ما را  تا غروب گرمی  دهد.  آنان

جواب  سلام من را نمی‌گویند در هراسند که مبادا من  از آنان طلب  تکه‌ی

نانی  کنم.  آن روزها  که  می‌پنداشتم  عمر صد ساله دارم  از  آنان  طلب

تکه‌ای نان کرده بودم. دیگر برای من زمستان قدیمی است. عمر  تابستان

را  می‌دانم.  دیگر  طعم  میوه‌ها  را  از  بام خانه  حدس  می‌زنم.  در  پاییز

وصیتنامه‌ام را نوشتم فقط تا فردا صبحش دوام داشت پاره‌های وصیتنامه‌‌ام

را  صبح در کوچه دیدم. مرا به بخش گاهی چهار فصل سال  بیداد می‌کند،

دیگر چهار فصل سال همیشه بیداد می‌کند مرا برای همیشه به بخش.

     








از حدس ...                                

از حدس و گمان‌های تو ویران

نمی‌شوم

مرا نام تو کفایت می‌کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می‌دانی

نه قایق است، نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس‌هایی را

که بر گیسوان آویخته‌ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی.

 

صبح است

سبو را از آب

پر کرده‌ام

کتاب‌ها را با شراب

شسته‌ام

می‌دانستم تو کتاب‌های

سفید را دوست داری

و پارچه‌های آغشته به ابر را

از دور می‌شناسی

نه نزدیک تو می‌آیم

نه پارچه‌های آغشته به ابر را

به تو تعارف می‌کنم.

 

بی‌گمان

سبدهایی از ماهیان دریا را

بر دوش دارم

به کنار تو می‌آیم

نام دریا را

فراموش کرده‌ام.

یاد جوانی و گل‌های پامچال

مرا کفایت می‌کند

بسوی دریا می‌روم

دوباره دریا را به یاد می‌آورم

پارچه‌های آغشته به ابر را

دوست دارم

پنهان کنم

رنگ پارچه‌ها را

فراموش کرده‌ام

دریا در طغیان است

پارچه‌های آغشته به ابر

آغشته به دریا می‌شوند

من راه خانه‌ی ترا گم کرده‌ام

در کنار دریا می‌مانم

سالیان است

که من قطره قطره

دریا را از یاد می‌برم

راستی پارچه‌های آغشته به دریا را

در ستایش ابر در خانه‌ی تو

گم می‌کنم

راستی خانه‌ی تو در بیداری

کجاست؟

 








چای در غروب جمعه

دل‌پذیری اکنون از خانه رخت می‌بندد، همراه با  بادبادک‌های کودکان ولگرد کوچه

در آسمان گم می‌شود نیستی  و حجم اندوه آن‌قدر  در خانه شکوفه می‌دهند و

میوه می‌دهند که ما را چاره‌ای نیست که به کوچه پناه بریم دل‌سرد از خون‌بهای

خودم  که ارزش  یک سکه‌ی حلبی  را هم ندارد می‌خواهم ترا هم‌چنان  دوست

داشته باشم  و حتی بوته‌های گل سرخ  را برای  بهار آماده کرده‌ام که در باغچه

بکارم شگفت  از خورشید که  هنوز بر ما می‌تابد و  می‌خواهد انگورهای کال را

دعوت به رسیدن کند

تا انگورهای کال شراب شود

کو انگور

کو پاییز

کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد

سه بار در زیر درختان برگْ ریخته‌ی پاییزی معنی ترا یافتم  - جوابی نداشتی

که بگویی سیب‌های سرخ نشانه‌ای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که

ما را به تاراج برند

بسیار بیداری بود

بسیار خواب بود

روزهای جمعه ابر داشتیم

اما نمی‌توانستیم

بیداری و خواب و ابر جمعه را

زندگی نام بگذاریم

پس خواب را انکار کردیم

پس بیداری را انکار کردیم

روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم

که ابر را نبینیم

چه حاصل

که عمر به پایان بود

و چای در غروب جمعه

روی میز سرد می‌شد.

     








قانونی است ...

قانونی است

که ابر در بهار ببارد

در بهار

من به زن جوان

خیره شوم.

روز را

گاهی خواب باشم

شقیقه‌هایم در بهار

لطف دارند

سه و چهار ساعت پیاپی

کنار پنجره

عبور غم را می‌بینم.

 

در شب گذشته

اندام من آب شدند

به خیابان ریختند

عابرانی که از روی اندام

آب شده و سرد من

به خانه می‌رفتند

نانی گرم در دست داشتند

قانونی است

که همه نان گرم را دوست دارند.

  






 توقف، در حرکت وعبور

من پیرم

پیرتر از تو

که بر پله‌های راه‌ آهن

ساعت حرکت قطار را می‌پرسی

چهل سال از تو پیرترم

که جوانی خود را

با کلاه گیسی خیس

در راهروهای تابستانی

جا گذاشته‌ام ....

 

خون‌ها و رگ‌هایی که در تنم جاریست

دیگر در این زبان مادری، عشق را، نخواهد سرود

که تمامی تابستان را آمده‌ام

بی که نام آن گل کنار پنجره‌ات را

از تو بپرسم

 

پس چمن در چه رنگی ملتفت عبور من و تو خواهد شد

و کیست آنکه مرگمان را

از پنجره‌ی روبرو

حدس زده است؟

 






نامی برای تو ندارم

نامی برای تو ندارم

که بتوانم تابستان را ادعا کنم.

 

ابریشم از دست تو دور است.

گل‌های بعد از ظهر پنجشنبه

اکنون چشم‌انداز برگ می‌شوند

دیگر گرما

صعودی بر خلیج پشت بندرگاه نیست.

فراموش کن

که فقط دو گل سرخ

در بعد از ظهر

از سرخی در بندرگاه شکستند

صدای ابر بود

که ارغوان را خسته کرد.

 

ابریشم به دست‌های تو نزدیک است

ولی من فقط دست‌های خودم را غافلگیر می‌دانم.

 

گاهگاهی

خروج گرما را از روی نخل‌ها به آب می‌بینم

 

و جاده را

تا انتهای سراسیمگی نیلوفر از خفگی می‌پوشم.

 

آغاز می‌کنم از تو

که نمی‌توانم فراموش کنم.

  








دوستت دارم

دوستت دارم ...

باید در چشمان نگریست،

یا در گوش‌ها گفت؟

جنبش انگشتانت که به روی هم انباشته شده بود

و مروارید چشمانت

دلیل بود؟

 

در عصر یک پاییز

در اتوبوس بودیم

دورمان دیوار شیشه‌ای سبز ...

سبزی شیشه‌ها، زرد پاییز را

سبز خرم کرده بود.

از سبزی برگ‌ها بهار به اتوبوس نشست.

 

بیرون خزان در کار بود.

نمی‌دانستم در بهار درون باید گفت؟

یا در خزان برون؟

 

من و بهار پیاده شدیم

بهار در خیابان محو شد

پاییز در کنارم راه می‌آمد.

  






بر لب ...

بر لب‌های من گُل نیاویزید

بر من لیوان آب سردی

تعارف نکنید

کلمات کال و نارس را

بر من نیاویزید

کوچه هنوز روشن است

من آشفته

در باران می‌مانم

نوازنده‌ی کور را

در باران می‌بینم

که سازش در باران

آشفته است.

 

اکنون دیر است

کلمات کال و نارس

در فرهنگ لغات مرده‌اند

ما به تشییع کلمات

به باران می‌رویم.

            

+       







 


پاییز پشت پنجره

تا همه‌ی ما در پاییز
در گل‌های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می‌آید و می‌رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشته‌ام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند

کاش دزد بودند

حالا که شب می‌شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی‌کردی و می‌رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می‌کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده‌ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم‌کم تو را فراموش کنم.

 








از خاک خفته در باران

    برای شما نخواهم

        گفت.

برای من ستایش خاک

نافرمانی از باران خانه‌ی

        شما است

که در زمستان هم

در کنار پنجره‌ی شما

از سرما نمی‌لرزیدم

پنجره را که باز می‌کنم

دکان‌ها در بخار

دیگر برای من زشت

      نیستند

باور کنید

دیدن قلبم را در آینه

این روزها

مدیون شما هستم

شما نام مرا می‌دانید

و من دیگر نمی‌توانم نامی را

        برای خویش

        ادعا کنم.

     










سرود

 

                    ۱ 

 

جرأتی پنهان در کوچه و در من بود

و سرانجام در تو هم جاری شد

                                       که در بگشایی.

در همان برگریزان روحی

                            

 

                              پاییز زاده شد

در گشاده بود و تو

                      پذیرفتی

که مرا به نامی می‌خوانند ...

 

 

*

 

 

ما در همان فصل‌های دخترانه

با دیگران که روستا خواه بودند

ما هیان را به فریب شفافیت آب

                                         قتل عام کردیم.

 

 

*

 

 

سرگردانی از روزهایی بود که باران مدام بارید

و تو در برگریزان باران مرا یافتی.

بهانه این بود که عروسکان خنیاگر

                                   در جسم خداحافظی تو

                                   در تداوم باران

                                                    خواهند مرد.

جرأت دارم که امروز بگویم:

                                 می‌دانستم

                                            تنت خداحافظی بود.

در لباس سیاه گمنام تو

                            سخن‌های ما آذین می‌شد

چرا که با همان پاییز متوقف در عروس‌های کاغذ

                                                           مرا یافته بود

و این

از وظایف پاییز برگ بود

                            نه من

                            و نه تو.

 

 

                         ۲  

 

در سراسر همان بهار

که فقط می‌توانستیم به ضمیر «تو» برسیم

همسرایان باران

رفتار و اندام ما دو تن را قضاوت کردند.

 

 

مادران همه

پدران مشترک

در انتظار شکست تُنگ کشتزاران ماهیان بودند

و ما دو تن

             این انتظار را

                          تا گورستان بردیم.

 

 

 

*

 

 

شیپورهای متأسف

                        اندام ما را

                                     تا پاییز

                                             تشیع می‌کرد

ما جنازه‌ی خویش را به پاییز می‌بردیم

پاییز جنازه‌ی ما را بر زمین نهاد

و به تماشا رفت.

 

 

*

 

 

به محدودیت ضمایر بیندیش

که آخرین رهسپاری ما

                             در «تو»

                                      به انزوا رسید.

آخرین باران حامی ما بود

تا باز رهسپار شویم.

 

بر من، و تو، افسوس است

که با عرفان واقعیت

                         از کنار هم می‌گذریم

و یکدیگر را

             استفهام جاده‌های تجلی

                                            می‌دانیم.

 

 

                           ۳

از میزهای سفالی

تا زمانی گچی

                   هفته‌ها راه نیست

برگی از گذرگاه کنجکاوی ماجرای تشنگان می‌گذرد

 به کنار میز می‌رسد

و شب را

             جانشین روز می‌کند.

 

من و تو

بزرگوارانه به هم بافته می‌شویم

                                      دوخته می‌شویم

                                       و پارچه‌ای قدیمی می‌گردیم.

 

 

 

*

 

 

در قدیم نیست

هم‌اکنون است

که شیرهای آب

                    در خشکسالی لیاقت‌ها

                                                  تو را می‌جویند.

 

 

سلام به خشکسالی شیرهای آب

بدر آی!

به سخن درآی!

«نه»ی چندین هزار سال خفته بر لب‌های مجسمه‌ها را بگو!

 

 

امروز

در باران ِ خفته

هر «نه»

           «آری» است

و «آری»

             بی‌نهایت از امید و ناامیدی.

 

 

            

 

در باران خفته بودی

که باران تنها نباشد.

 

 

*

 

 

سرودهای ستم

امروز

      در باران ِ خفته

                         به خواب رفت

سواران باران را بیدار کردند

باران سرودهای ستم را

                               از خواب به باران آورد

اندام

باران

سرودهای ستم

و سواران

           همه درهم ریخت

           و تطهیر شد.

آنگاه تو بیداری را بر آن پیوند زدی.

 

 

*

 

 

زبان

زمان

ما را برای آن حقیقت مجهول

                                     نشسته در اتاق باران

                                                             گرته می‌کند

تا در روزهای دیگر

در کمبود طرح‌های عاشقانه

با قلب‌های شیشه‌ای

                        هیاهو کنیم.

      





بال

مادرم بر پیراهنم بال‌هایی دوخته بود که به آسمان پرواز کنم. من تا آن تابستان گم در هیاهوی رفتگران و گرما بودم، این بال‌ها را ندیده بودم، در صبحی بال‌ها را بر پیراهنم دیدم، اما نمی‌دانستم باید به کجا پرواز کنم به کدام شهر –به دیدار چه کسی. همه‌ی ارثیه‌ی رویایم را در همه‌ی این سالیان خرج کرده بودم، هنوز دو و سه محله از کودکی را به یاد داشتم می‌گفتم: گیرم که به محله‌ی کودکی رفتم عابران و ساکنان که همه مرده‌اند، دکان‌ها که دیگر نیست، درختان اقاقیا که در سرمای یک سال سوختند. آن دخترانی را که ستایش می‌کردم –کجا-کجا-کجا هستند. دیگر آن کوچه قلمروی پاییز نیست. می‌خواستم مادرم را از خواب بیدار کنم تا بال‌ها را از پیراهنم جدا کند. اما یادم رفته بود که مادرم در اسفندماه در روزی برفی در خیابانی انبوه از درخت و چمن و برف وفات یافته بود. پیراهنم را که در غروب شستم بال‌ها از پیراهنم جدا شد غروب بال‌ها را به کبوتران در بام تعارف کردم –کبوتران بال‌های پارچه‌ای را در بام نوک زدند، از بام رفتند- کبوتران دیگر تا امروز به بام نیامدند.






این که ...

این که ما تا سپیده سخن از گل‌های بنفشه بگوییم
شب‌های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه‌ی هفته در خانه را ببندیم
برای یک دیگر اعتراف کنیم
که در جوانی کسی را دوست داشته‌ایم
که اکنون سوار بر درشکه‌ای مندرس
در برف مانده است و مرده است
نه
باید دیگر همین امروز

در چاه آب خیره شد

زمستان را آموخت

                       گل‌های بنفشه

                       طعم کهن مرگ

                       درشکه‌ی مانده در برف را
                       باید فراموش کنیم
هفته‌ها راه است تا به درشکه‌ی مانده در برف برسیم
ماه‌ها راه است تا به گل‌های بنفشه برسیم
گل‌های بنفشه را در شب‌های رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده‌ی عمر را
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می‌شوم
که تک و تنها
در میان کشتزاران می‌دوم
و در آستانه‌ی زمستان
سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گل‌های بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته‌ها از آن روزی گذشته است
که درشکه‌ی مندرس در برف مانده بود
مسافران
که از آن راه آمده‌اند
می‌گویند:
برف آب شده است

و نشانی از مسافر و درشکه نیست
هفته‌ها است
در آن خانه‌ای که صحبت از مرگ می‌گفتیم
آن خانه
در زیر آوار گل‌های اقاقیا
گم شده است
مرا می‌بخشید
که باز هم
سخن از
                گل‌های بنفشه

                طعم کهن مرگ

                درشکه‌ی مانده در برف گفتم

گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است

فقط گاهی که چراغ‌ها خاموش می‌شود

ما شمع روشن می‌کنیم

من در نور شمع گذشته را به یاد می‌آورم
مرا می‌بخشید.

    




بر شاخه‌ها پاییز محو می‌شود

به یک چاقو نیاز دارم

که این سیب پاییزی را بشکافم

که رؤیای درونش را آزاد کنم

پرنده از هراس چاقو پَر زد و رفت

از کسی نپرسیدم خوشبختی سهم چه کسی است

عابران چنان گیج و گنگ به دنبال تکه نانی

و سبدی میوه می‌دویدند

که حوصله‌ی جواب مرا نداشتند

بر شاخه‌ها پاییز محو می‌شود

میوه‌ی درختان گلوله‌های رنگارنگ کاموا است

بهشتی در زندگی ما نیست

ما فقط سعی کردیم

فنجان‌های چای در زمستان یخ نبندند

آسمان بیش از این تیره نشود

و کودکان در قدم اول از پله‌ها پرتاب نشوند

چه خواب مجروحی دیدم

که تو در انتهای خیابان

بر دیوار سیمانی کوفته شده بودی

صدای بوق ماشین‌ها مرا از خواب بیدار کرد

اما تو دیگر در روز و شب ما شریک نبودی

فنجان چای سرد می‌شود

اجازه بده چای را بنوشم.






... من ترا خواهم – من ترا می‌گویم بر هر کوچه هزار دژخیم ایستاده است که

خواب مرا تفسیر کنند: تو نیستی،  دست تو کو؟  تا من تمام فقر  رفیقانم  را

دیگر  ندانم. از همه  کس ترا می‌پرسم – هنوز کسی به کوچه نیست  که مرا

برای  ضیافت  چشمان تو  به خانه برد - سیاهی شام باشد،  سیاهی  طعام

باشد.  هرگز عذر  مرا به  دلم  به گواه نیاوردی من ترا دوستم، من  ترا  دوست

 دارم.  ایستاده‌ام،  اطلسی صفت  است، فراموشی است. ترسم توبه کنم و

در توبه نام ترا، چشم ترا، دست ترا، توبه کنم. ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:22 توسط |


در آرزوی تو باشم

 

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم                                          

                                                                                به دان امید دهم جان که خاک کئی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برارم                                      

                                                                                به گفتگوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم                                            

                                                                                  نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم                                           

                                                                                  جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخوسبم                                        

                                                                                 به خواب عافیت آن گه بوی موی تو باشم

می بهشت ننوشم زجام ساقی رضوان                                          

                                                                               مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشم

هزار بادیه سهل است باوجود تو رفتن                                         

                                                                                      اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

 

 

امضا : عاشق دیوانه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:42 توسط |


به دیدارت آرایش جان کنم  

                                                                                                                                                           زمن هرچه خواهی تو فرمان کنم   

 

 

 

 

دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را                                                                    

 

 

                                          دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

امضا : عاشق دیوانه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:41 توسط |


زدم فریاد خدایا این چه رسمی ست؟!

 

رفیقان را جدا کردن هنر نیست

 

رفیقان قلب انسانند خدایا

 

بدون جان چگونه می توان زیست؟ 

نگاه ساکت باران به روی صورتم دردانه می لغزد

ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم

به ظاهر گر چه می خندم

ولی اندر سکوتم سخت می گریم

نگو بار گران بودیم و رفتیم

 

نگو نا مهربان بودیم و رفتیم

 

آخه اینها دلیل محکمی نیست

 

بگو با دیگران بودیم و رفتیم


مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم

 

مردن آن است که از خاطره ها محو شوم

 

دوست داشتن و دوست بودن رو باید از برگهای درخت یاد

 گرفت

چون وقتی زرد می شن..وقتی می میرن..وقتی از درخت

 جدا

می شن..باز هم پای همون درخت می افتن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:57 توسط |


شيشه اي مي شكند !يك نفر مي پرسد:

علتش چيست چرا شيشه شكست؟

مادرم مي گويد:

شايد اين رفع بلاست!

يك نفر زمزمه كرد:

باد سرد و وحشي،

مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكت!

"كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست

يك نفر مي آمد

تكه هاي آن را بر مي داشت

مرهمي بر دل تنگم مي شد!"

امشب اما ديديم هيچ كس هيچ نگفت....

از خودم مي پرسم:

ارزش قلب من آيا از شيشه ي پنجره هم پست تر است؟

قلب من سخت شكست اما،

هيچ كس هيچ نگفت

                                     و نپرسيد چرا؟!..........  

 

 


مادرم....

 

برای مادرم،به پاس مهر بیکرانش، به پاس بودنش، به پاس فداکارانه و عاشقانه بودنش...

 

این پایین ایستاده ام

 

و تو آن بالا قامت بسته ای

 

با رخساری به پاکی شبنم

 

و روشنی خورشید

 

تاجی از رز سرخ بر سر نهاده ای

 

گام برمی دارم

 

پیش می آیم

 

و تو با لبخندت به من زیستن می آموزی

 

همه توانم را به کار می گیرم

 

و فراز می آیم

 

می رسم،

 

به دامان پرمهرت می رسم

 

زانو می زنم

 

و تویی که دستم را می گیری

 

و تنها تویی که مرا در آغوش می کشی

 

و دنیا خلاصه می شود در آغوش تو

 

و دیگر اندوهی نیست

 

دیگر بی قرار نیستم

 

دیگر تنها نیستم...

 



÷نوز دوستش دارم....

تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم


تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم


برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم


برای خاطر برفی که آب می شود، برای نخستین گل


برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان


تو را برای دوست داشتن دوست می دارم


تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم


جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می بینم


بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم


میان گذشته و امروز


از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم


می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم


راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند


تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست


تو را به خاطر سلامت


به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم


برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم


تو می پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست


تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود


بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

 



دل هیچکی مثل من غم نداره......

آرزو دارم شبی عاشق شوی ....

      آرزو   دارم   بفهمی   درد   را ....

                تلخی  برخورد های  سرد  را ....

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی ....

می رسد روزی که  مرگ  عشق  را   باور   کنی ....             

می رسد  روزی  که   شبها  در  کنار  عکس من ....

نامه  های   کهنه ام  را مو  به   مو  از   بر  کنی ....

 بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود  اهل  زمين نبود  نمازش شکسته بود  

 بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد  کل عمر پشت دري  که باز نمي شد مانده  بود 

 


 


ای طلوع اولین دوست

سلام به(مثل تو)

نه دوست عزیزم.خوشحال میشم که به یادمی. ای کاش می دونستم کی هستی...

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود

                            وکیلم دلم                    

          حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان

             قاضی نامم را بلند خواند

         و گناهم را

      دوست داشتن تو اعلام کرد

           و.................

             محکوم شدم به مرگ...........................

          کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم

             و من گفتم

            ((۰  * به او بگویید که دوستش دارم*  ۰))

 



ای به داد من رسیده.....................................

مرگ از زنده گی پرسید :
آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟
زنده گی لبخندی زد و گفت :
دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !

...............................................................................

ميدونی چرا وقتی کسی که عاشقش هستی ميميره تو فقط گريه ميکنی؟چون فقط بهش عادت کردی. ولی اگه واقعا" عاشقش بودی تو هم ميمردی...

................................................................................................................

سه شمع روشن کردم... يکي براي بودنت....يکي براي ديدنت

...يکي براي بوسيدنت..... بعد همه را خاموش

کردم براي در اغوش کشيدنت

 


دوستت دارم..........................................................................................

  به خدا عاشق شدم

              

 

 


برگرد.........

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم

وقتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد من با تمام وجودم  او را دوست داشتم

وقتي او تمام کرد من شروع کردم

وقتي او تمام شد من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن....مثل تنها مردن

 


رو سنگ قبرم بنویس

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود              اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود           تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود            چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت         
عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر            پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

 
کاش قلبم درد تنهایی نداشت
 
چهره ام هرگز پریشا نی نداشت
 
کاش برگ های آخر تقویم عشق
 
 حرفی از یک روز بارانی نداشت



کاش روز دیدنت

سالیان سال تنها مانده ام.....................

شاید این رفتن سزای ما نبود...............

من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود........

باز  هم گفتی که فردا میرسی..........

کاش روز دیدنت فردا نبود.......



سکوت

دلتنگی های آدمی را باد
ترانه می خواند...
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی
و هر قطره اشکی
نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان
ناگفته است...
سرشار از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من...!!

آنگاه که سخن ها ناگفته بر لب می مانند
آنگاه که چشم ها بی صدا می نگرند
و آنگاه که همدمی جز تنهایی نیست
می توان فریاد براورد
می توان عشق را انکار کرد
و می توان از سردی پاییز گریست...
حال دور شوید ای تمامی ادراک ها
فروریزید ای تمامی اشک ها
مرا واگذارید تا راهی جز این یابم
زیرا دگر کسی نخواهد بود که نوایش مستم کند
و یا حضورش تسلی بخش خاطرم باشد



پاییز

وقتی پاییز میشه  ما آدمها خوشمون میاد که پا رو برگها بزاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم.

برگ یه روز تمام زندگی درخت بوده! همه عشقش و همه امیدش! درخت همه شیره جونش رو به برگ میداد تا ازش جدا نشه! آب و باد و خاک همه و همه به درخت کمک میکردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت. خستگی تو کارش نبود! چون هروقت دلش میگرفت دستش رو دراز میکرد و خدا رو تو آسمون لمس میکرد یا هروقت که خسته تر میشد با غرور از اون بالا به آدما نگاه میکرد و به نظرش آدما چقدر پست و کوچک بودن.    همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز از راه رسید...     درخت از برگ  خسته شد و دیگه سبزی برگ براش جذاب و زیبا نبود! برگ یر شده بود و دیگه نمی تونست سنگینیش راو تحمل کنه! این شد که دیگه شیره جونش اون قوت همیشگی رو نداشت! چون دیگه با عشق به برگ داده  نمیشد!   برگ اینو فهمید!دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمیومد! سعی کرد بارش رو از دوش درخت کم کنه! اما کم کم درخت دیگه برگ رو ندید و چیزی نبود که به برگ بده!!!  برگ پژمرد! افسرد! خشکید و افتاد.   ما آدمها افتادن برگ رو نشونه زیبایی گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم: جشن برگریزان...    زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند ! درخت ازشون بریده بود! حتی باد اونارو به هر طرف می انداخت! بارون اونارو خیس میکرد! و آفتاب اونارو می پوسوند! دیگه هیچکس اونارو دوست نداشت! برگ از اوج به دره افتاد و همه راضی بودند... ما آدمها هم راضی هستیم از اینکه پا رو برگها میزاریم و صدای شکسته شد نشون رو میشنویم و لذت میبریم.     اما میدونید برگ چیکار میکنه؟ برگ هنوز عاشق درخته و نمیتونه محبت هاشو فراموش کنه و زحمتهای باد و بارون و خورشید رو! برگ نمیتونه از درخت دل بکنه! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته! وقت اومدن معشوقه های تازه درخت.      اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک! میشه کود! میشه غذای درخت! میشه شیره ای که تو وجود درخته و حالا باید تو رگهای معشوقه های جوونش ببره!  برگ می پوسه و خودشو به پای درخت میریزه تا درخت راضی بشه و زندگی خوبی با معشوقه های جدیدش داشته باشه!

تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ میگذری,  بشنو: درخت از برگ خسته شده ,اومدن پاییز بهونست......

 

 

فروغ فرخزاد


خاطرات

 باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت++++++++++

 

 

 


ع__ش__ق

زندگي مثل يه امتحان ديکته است ... هي غلط مي نويسيم و هي پاک مي کنيم ... اما غافل از اينکه اجل داد مي زنه برگه ها بالا

 

عشق یعنی انتظار و انتظار

 عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن

عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست

عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

 



چند تیکه حرف حساب.....

 

شنبه با نگاهی عاشقانه مست شدم.

یکشنبه به او گفتم که گرفتارت شدم.

دوشنبه همچو مجنون راهی صحرا شدم.

سشنبه بی وفایی کرد و من گریان شدم.

چهارشنبه اسیر هجرانش شدم.

پنج شنبه او رفت و من در عاشقی فانی شدم.

جمعه بی او تنهاشدم و از فراقش مرده شدم.

 

بهش گفتم چقدر منو دوست داری ؟ گفت : اندازه جوهر خودکارم . بهش گفتم : چه قدر نامردی جوهر که یک روز تموم میشه . لبخندی زد و گفت : خودکارم که اصلا جوهر ندارد.

 

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

بنويسيد که يک مرغ مهاجر بوده است

بنويسيد زمين کوچه ي سرگرداني است

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است

 

 

 شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست

 

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم

 

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

 

ببين که چگونه تقدير خودش را بخواب خواهد زد تا عادت کنيم به فاصله ها وبدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد کرد وما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد

 

زندگي سه چيز است : اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود

فاصله عشق هاي کوچک را از بين مي برد ولي عشق هاي بزرگ را قوت مي بخشد.مثل باد که شمع را خاموش مي کند ولي آتش را شعله ور مي سازد.

 


گناه

بیا گناه ندارد به هم نگاه به هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

نگاه و ب